ترک عادت خرید درمانی


تعداد بازدید : 209

42

اواخر اردیبهشت بود. کمتر از دو ماه از آغاز سال جدید می‌گذشت. تعطیلات عید به او بسیار خوش گذشته بود. جمع صمیمی فامیل هر سال به بهانۀ عید نوروز در خانه‌باغ پدربزرگ دور هم جمع می‌شدند و از خاطرات بچگی تعریف می‌کردند. اکثر نوه‌ها ازدواج کرده بودند و خودشان بچه داشتند؛ اما هنوز از بازی‌ها و شیطنت‌هایی که در آن زمان انجام می‌دادند، از عیدی گرفتن‌ها، شمردن عیدی‌ها و ترس از کم‌شدن آن‌ها و… صحبت می‌کردند. یادش بخیر! آن موقع‌ها پدربزرگ هنوز زنده بود. می‌گفت همۀ نوه‌ها را به‌یک‌اندازه دوست دارد؛ ولی می‌دانست که او را بیشتر از بقیه دوست دارد. بعضی وقت‌ها به او چند بار عیدی می‌داد! پدربزرگ بسیار مهربان و دست‌و‌دل‌باز بود. خوب یادش می‌آمد، زمانی که با بچه‌ها در بازی دعوایشان می‌شد، او از این جملات استفاده می‌کرد: «با هم خوب باشید، با هم مهربان باشید. عید تمام می‌شود هر کدامتان می‌روید به شهر خودتان. دلتان برای هم تنگ می‌شود.» بچه‌ها با این جملات شرمنده می‌شدند. مدتی سکوت بینشان برقرار می‌شد و چند دقیقه بعد صدای بازی و شور و هیجانشان دوباره کل خانه را فرا می‌گرفت. پدربزرگ زمانی نه‌چندان دور ثروت زیادی داشت که به‌دلیل مسائلی که پیش آمده بود، تقریباً همه را ازدست داده بود. از آن همه مال و ثروت، تنها خانه‌ای مانده بود که اکنون مادربزرگش آنجا زندگی می‌کرد. حدود چهار سالی از فوت پدربزرگ می‌گذشت؛ اما همچنان یاد او در دل‌ها زنده بود. مادربزرگش تعریف می‌کرد وقتی مادرش دنیا آمد، کسب‌وکار پدربزرگ رونق گرفت و در مدت چند سال ثروت فراوانی به‌دست آورد. پدربزرگ، مادرش را نیز بیشتر از سایر فرزندانش دوست داشت؛ زیرا گمان می‌کرد رونق‌گرفتن کسب‌وکارش از پاقدم همین دخترش بوده و خدا به او توجهی ویژه کرده است. اما حیف که آن همه ثروت ازدست رفت.
خودش دختر آرامی بود که در یکی از شهرهای به‌نسبت بزرگ کشور، بزرگ شده بود. قبل از قبولی در کنکور، مثل خیلی از دوستانش، تنها کاری که می‌کرد درس خواندن بود. اما بعد از قبولی در دانشگاه تهران اوضاع کاملاً عوض شد. دیگر حمایت مستقیم خانواده را نداشت. بعد از اتمام درسش در یک شرکت خصوصی با شرایط حقوقی خوب، مشغول به کار شد. تقریباً مسئولیت تمام کارهایش با خودش بود. گاهی اوقات احساس غرور می‌کرد از اینکه آن قدر توانایی دارد که می‌تواند از خودش نگهداری کند و از پسِ کارهایش برآید.
در طول هفته مشغول کارهای شرکت بود. بعضی مواقع شب‌ها مطالعه می‌کرد؛ فیلم می‌دید و آخر هفته‌ها هم خریدهایش را انجام می‌داد و گه‌گاهی با دوستانش به گردش و سینما می‌رفت. برای خرید به فروشگاه زنجیره‌ای که در خیابان کناری خانه‌اش قرار داشت می‌رفت. خوبی فروشگاه‌های زنجیره‌ای این بود که هر چیزی در آنجا پیدا می‌شد از مواد غذایی تا لباس و… . همیشه سبد خریدش پر از تنقلات و خوردنی‌های مختلف بود. به جرأت می‌توانست بگوید هنگام خرید هنوز نصف خوراکی‌های دفعۀ قبل تمام نشده بودند. دوباره تنقلات جدیدی می‌خرید. اصلاً مگر می‌شد در برابر رنگ‌های متنوع آن همه شکلات و دیگر خوراکی‌ها مقاومت کرد. در …

برچسب ها :