با عضویت در خبرنامه از 10 درصد تخفیف در خرید مجله معیشت بهره مند شوید


داستان – فقط چند دقیقه

زمان مطالعه: 10 دقیقه
تاریخ انتشار مطلب : ۳۱ مرداد ۱۳۹۶

راننده وانت پيك بادپا ماشين‌اش را مقابل ورودي پاركينگ شركتي پارك مي‌كند، با دستپاچگي از ماشين پياده شده و با لباسي شوره زده از عرق و چشماني مثل كاسه خون قرمز، خيره مي‌شود به تابلو شركت آن‌طرف خيابان، سپس به آدرس تايپ شده در قبض داخل مشتش نگاهي مي‌اندازد. خيلي سريع كارتن بزرگي را از پشت وانت برداشته با عجله از لابه لاي ماشين‌هاي عبوري داخل خيابان مي‌گذرد، هنوز به وسط خيابان نرسيده كه سرايدار جوان شركت در حالي كه يك كيسه شير در دست‌اش دارد، به سمت وانت مي‌آيد و راننده وانت را از روي آرم پيك بادپاي روپوش‌اش شناسايي مي‌كند و بي‌معطلي با بدخلقي او را صدا مي‌كند.

سرايدار (با ته لهجه شهرستاني): هُوي وانتي … ماشين‌و از جلو پاركينگ بردار … اين تابلو به اين بزرگي رو واسه تو اينجا گذاشتن …

راننده وانت روي جدول وسط خيابان با سراسيمگي مستقر مي‌شود در هياهوي صداي انواع و اقسام موتور و ماشين‌هايي كه بي‌وقفه در حال عبور هستند، صداي سرايدار را شنيده و به‌ناچار راه رفته را برمي‌گردد.

راننده وانت: چند ديقه‌اي برگشتم … همين شركت روبرويي مي‌رم … شماره مو زير شيشه گذاشتم.

سرايدار: برگشتي ماشينت پنچر شده بود ناراحت نشي‌ا…

راننده وانت: پول چایيت با من … دمت گرم چند ديقه هواي ماشين‌و داشته باش اومدم.

سرايدار: ۴ هزار خرجشه …

راننده وانت: مرد حسابي تو از پاركبان‌ام بيشتر ميخواي، مگه من واسه اين بار چقدر مي‌گيرم كه چار تومنشو به تو بدم … فقط نيم متر روي پل ام؟!

سرايدار: اولاً كه نصف ماشين روي پلِ … دوماً اگه سرتا سر اين خيابون يه دونه جا بود كه رو پل نمي‌ذاشتي، جا نيست كه اومدي اينجا پارك كردي، بعدشم من بايد جواب صاحب شركت‌و بدم اگه بياد از سگ بدتر پاچه مي‌گيره…

راننده وانت (درحالي كه شروع به عبور از خيابان مي‌كند): حالا من اينو بدم … از خجالتت در ميام.

سرايدار (از پشت سر به راننده): دير بياي پنچره ها از من گفتن…

سرايدار كليد انداخته وارد شركت مي‌شود در حالي كه دمپايي‌هاي پلاستيكي‌اش روي سنگ كف پاركينگ خِرت خِرت كشيده مي‌شود به گوشه پاركينگ مي‌رود و خم مي‌شود يك پياله ملامين كج و كوله را از زمين برداشته، گرد و خاك داخل آن را چند بار فوت مي‌كند، گوشه كيسه شير را با دندان پاره كرده، نصف شير را داخل پياله مي‌ريزد. بعد آن را روي زمين گذاشته به‌سمت خرت و پرت‌هايي كه آن گوشه انبار روي هم چيده شده‌اند، هل مي‌دهد و شروع مي‌كند به پيش پيش كردن، بعد تغيير روش داده اين‌بار با آهنگي خودماني‌تر از قبل شروع به ميو ميو كردن مي‌كند.

در اين لحظه مهندس اميري، رئيس شركت، با هيكلي چاق و كت و شلواري مارك‌دار، اما عرق‌ريزان و نامرتب از آسانسور خارج مي‌شود، در حالي كه يك كيف چرمي گران‌قيمت در دست دارد. صداي ميو ميوي سرايدار را شنيده مي‌ايستد و با دقت او را زير نظر مي‌گيرد. سرايدار در حال ميو ميو كردن همان‌طور كه چشم‌اش را لابه‌لاي اثاث‌ها مي‌گرداند، به يكباره از صداي مِس مِس نفس‌هاي رئيس متوجه نگاه سنگين او شده به سمتش برمي‌گردد، بعد با عجله به‌طرف در پاركينگ مي‌دود.

سرايدار: الان در و باز مي‌كنم.

مهندس: مگه بهت نگفتم اين گربه رو بنداز بيرون! … اين يارو نيومد درو درست كنه؟

سرايدار با در ور مي رود و سعي مي‌كند يكي از لنگه‌هاي در را با دست باز كند.

سرايدار: ديروز اومد … ميگه قطعه ميخواد … رفت قطعشو پيدا كنه بخره…

مهندس به‌سمت مرسدس بنز مدل قديمي گرد و خاك گرفته‌اش رفته سوار شده استارت مي‌زند. او همچنان منتظر است كه لنگه ديگر در هم باز شود اما سرايدار از پاركينگ خارج شده است و در همان‌طور نيمه باز رها شده است. مهندس ماشين‌اش را حركت داده تا يك متري در مي‌راند. او چند دقيقه‌اي منتظر سرايدار مي‌ماند. درست لحظه‌اي كه سرايدار سر و كله‌اش پيدا مي‌شود، مهندس بوق مي‌زند. سرايدار مثل اين‌كه از صداي بلند بوق دچار موج انفجار شده باشد، در حالي كه سعي دارد از ريختن شير روي لباس‌اش جلوگيري كند، سريع دست به‌كار شده لنگه ديگر در را هم باز مي‌كند. با باز شدن در، وانت پارك شده روي پل وارد قاب چشمان مهندس اميري مي‌شود. مهندس با ديدن وانت شيشه را پايين مي‌دهد.

مهندس: عباسعلي اين چيه روي پل؟

سريدار: آقاي مهندس وانت و مي فرماييد؟

مهندس: بله … وانت!

سرايدار چشمانش را براي لحظه‌اي به سقف پاركينگ مي‌دوزد، مثل اين‌كه در حال حل يك معماي خيلي پيچيده باشد بعد برگشته با لكنت.

سرايدار: آقا شمارش و گذاشته روي داشبورد … الان مياد.

مهندس: زنگ بزن … منتظر چي هستي!؟

سرايدار چند بار كيسه نيمه پر شير را دست به دست مي‌كند، ضمن اين‌كه در اين حين سعي مي‌كند با نگاهي سريع از برگشتن احتمالي راننده وانت هم چيزي دستگيرش بشود، بالاخره گوشي‌اش را پيدا مي‌كند. او براي لحظاتي تظاهر به گرفتن شماره مي‌كند.

سرايدار: آقا رفته اين شركت روبروييه، برم صداش كنم.

مهندس:  عباسعلي مسخره بازي در نيار، زنگ بزن بياد اين تن لش و برداره من بايد به جلسه برسم.

سرايدار: آقاي مهندس من موبايلم شارژ نداره.

مهندس گوشي‌اش را برداشته به او مي‌دهد. سرايدار با فشار اولين شاسي موبايل و روشن شدن صفحه آن مثل اين‌كه به يكباره وارد دنياي علمي تخيلي بي بازگشتي شده باشد، سريع گوشي را به مهندس برمي‌گرداند.

سرايدار: آقاي مهندس بذار من از روي داشبورد شمارشو بخونم، شما زنگ بزن.

سرايدار يك به يك عددها را مي‌خواند و مهندس وارد گوشي مي‌كند. درنهايت تلفن آن‌طرف خط خاموش است و كسي پاسخ‌گو نيست. مهندس با برافروختگي از ماشين پايين مي‌آيد.

مهندس: اي خدا! يه آدم دوزاري ما رو از جلسه انداخت …

سرايدار: آقاي مهندس زنگ بزنم آژانس بفرستن؟

مهندس: آژانس تا برسه ساعت چهار شده فايده نداره … وقتي اون داشت روي پل پارك مي‌كرد تو كدوم جهنمي بودي؟ براي چي گذاشتي پارك بكنه؟

سرايدار: آقا من فقط يه ديقه رفتم براي اين بچه گربه‌ها از اين مغازه بغلي شير بگيرم.

در اين لحظه مهندس برگشته در گوشه پاركينگ دو بچه گربه سياه و سفيد دو سه ماهه را مي بيند كه در حال ليس زدن شير داخل پياله هستند. مهندس سري تكان مي‌دهد رو مي‌كند به سرايدار.

مهندس: اينا چين جمع كردي اينجا… چند بار بهت گفتم بندازشون بيرون … ميرن زير چرخ ماشين.

سرايدار: آقاي مهندس من نياوردمشون اينجا، مادرشون لاي اين خرت و پرتا اينا رو زاييده… خودشم چند روز پيش تو خيابون ماشين زير گرفت.

مهندس: اداره‌ها تعطيل بشن من ديگه اينجا گير افتادما.

سرايدار كيسه شير را به كنار ديوار پاركينگ تكيه داده با عجله به‌سمت شركت آن‌طرف خيابان مي‌دود.

سرايدار: الان پيداش مي‌كنم ميارمش…

مهندس ماشين را خاموش كرده گوشي‌اش را برداشته شماره‌اي را مي‌گيرد.

مهندس: سلام خانم عسکري‌زاده، من مهندس اميري هستم. لطف كنيد به آقاي مهندس اسحاق بگيد كه مهندس اميري زنگ زدن عذرخواهي كردن و گفتن شايد كمي دير برسم، اما لطف كنن تا رسيدن من منتظر بمونن من تو راه‌ام تا يك ربع ديگه خودم‌و مي‌رسونم.

خانم عسکري‌زاده: بله مهندس منتظر شما هستن.

مهندس: خدمت مي‌رسم.

پس از پايان صحبت، مهندس متوجه يكي از بچه گربه‌ها مي‌شود كه نزديك ديوار شده در حال كلنجار رفتن با كيسه شير است، كيسه شير روي زمين ولو مي‌شود، شير كم كم از آن خارج شده كف پاركينگ پخش مي‌شود. مهندس مثل اين‌كه دچار چندش شده باشد، بچه گربه را با نوك كفش از اطراف شير ريخته شده روي كف زمين دور مي‌كند. بچه گربه بعد از چندبار تقلا براي به‌دست آوردن كيسه شير منصرف شده اين‌بار سراغ مرسدس بنز مي‌رود. مهندس او را با چشم تعقيب مي‌كند و متوجه مي‌شود كه بچه گربه از زير ماشين خارج نشده است. مهندس نگاهي به آن‌طرف خيابان مي‌كند، خبري از سرايدار نيست او جلوتر آمده خم مي‌شود و سعي مي‌كند كه بچه گربه را زير ماشين پيدا كرده بيرون بكشد، اما بچه گربه زير ماشين نيست مهندس كُتش را در آورده داخل ماشين مي‌گذارد، روزنامه‌اي از ماشين برداشته روي زمين پهن مي‌كند، چهار دست و پا زانو زده به‌دنبال بچه گربه مي‌گردد. او چند بار آهسته ميو ميو مي‌كند تا شايد از آن خبري شود. از گربه صداهاي نامشخصي به گوش مي‌رسد، اما موقعيتش همچنان نامشخص است. مهندس عرق‌ريزان در ميان مس مس نفس‌هايش اين‌بار واضح‌تر از قبل شروع به ميوميو مي‌كند تا شايد كه بچه گربه خودش را نشان بدهد. در اين لحظه سرايدار نفس نفس زنان سر مي‌رسد و مهندس را مي‌بيند كه مثل يك خرس قهوه‌اي كف پاركينگ چهار دست و پا خم شده ميوميو مي‌كند.

سرايدار: آقاي مهندس، وانتيه نيومد؟!

مهندس: اگر اومده بود كه الان اون تن لش روي پل نبود.

سرايدار: شركت روبرويه مي‌گه، كارتون رو تحويل داده رفته. فكر كردم اومده اينجا …

مهندس: خم شو ببين اين بچه گربه كدوم گوري رفت.

سرايدار: رفت زير ماشين!؟

مهندس: آره فكر كنم رفته بالاي اون صفحه كه زير موتوره.

مهندس بلند شده در موتور را بالا مي‌دهد تا با نور بيشتر بتوانند موقعيت گربه را شناسايي كنند. اما خبري از بچه گربه نيست.

سرايدار: آقاي مهندس مي‌خواي استارت بزن بترسه بياد پايين.

مهندس: نه بابا لاي تسمه مسمه گير مي‌كنه تيكه تيكه ميشه. تا نياد بيرون نميشه ماشينو روشن كرد.

در اين لحظه مهندس خيابان را نگاه كرده با خشم ساعتش را به سمت سرايدار مي‌گيرد.

مهندس:  بفرما … خيابونا قفل شد، من ديگه جلسه نمي‌رسم …

سرايدار: آقاي مهندس زنگ بزنم آژانس بياد؟

مهندس: ديگه پياده برم زودتر مي‌رسم …

موبايل مهندس زنگ مي‌خورد. مهندس با دستپاچگي جواب مي‌دهد.

مهندس: خانم عسکري‌زاده از طرف من از آقاي مهندس عذرخواهي كنيد من امروز گرفتار شدم.

خانم عسكري‌زاده: امروز تشريف نمي‌ياريد؟

مهندس: به مهندس بفرماييد بنده فردا خدمت مي‌رسم… امروز گرفتار شدم

مهندس تلفن را قطع مي‌كند.

مهندس: عباسعلي بيا ببينم … هر چهارتا لاستيك اين تن لش و همين الان برو پنچر كن، ما كه از كارمون افتاديم بذار اونم از كارش بمونه… بعدش بيا ماشينو همين‌طور خاموش هل بده سرجاش…

مهندس كيف و كت‌اش را برداشته دستورآتش را صادر مي‌كند و مِس مِس كنان و عرق‌ريزان وارد آسانسور مي‌شود و به دفترش برمي‌گردد.

*  *  *

به يكباره صداي داد و فرياد بيرون را پر مي‌كند. مهندس از پنجره دفترش سرش را بيرون مي‌آورد و سرايدار را در حال دعوا با راننده وانت مي بيند.

سرايدار: مرتیكه دوزاري فكر كردي مردم علاف تو ان …

راننده وانت: اگه من دوزاري باشم تو يه قروني‌ام نيستي. با دمپايي پلاستيكي راه افتادي اومدي تهران فكر كردي مي‌توني همين‌طوري از مردم پول بچاپي و ماشينشون و پنچر بكني؟

در كمتر از يك دقيقه بيش از ۳۰-۴۰ نفر رهگذر دور آنها جمع مي‌شوند. از جايي كه سرايدار و راننده وانت ظاهراً هيچ كدام قصد جدي براي زدن طرف مقابل ندارند و به عبارتي هيچ كدامشان اين كاره نيستند، در نتيجه باند صوتي معركه آنها به بخش درگيري فيزيكي شان قالب مي‌شود. آنها با بلاتكليفي فقط به هل دادن هم اكتفا مي‌كنند و هيچ كدامشان درجهت پيشبرد دعوا كوچك‌ترين خلاقيت يا برنامه‌اي از خود نشان نمي‌دهند، فقط و فقط به دري وري گفتن و زير بغل هم زدن‌هاي ناشيانه و محتاطانه ادامه مي‌دهند. در مجموع درگيريشان چيز كسالت‌آوري از آب در مي‌آيد، به‌طوري كه آنها در كمتر از چند دقيقه جماعت تماشاچي را از خودشان نااميد مي‌كنند و آنهايي كه شروع به فيلم‌برداري با موبايل كرده بودند هم مأيوسانه متوجه مي‌شوند كه هيچ چيز دندان‌گيري، گيرشان نخواهد آمد، بنابراين يكي يكي دوربين‌ها را خاموش مي‌كنند  چندتايي پيرمرد هم كه ابتدا تلاش مي‌كردند آنها را جدا كنند، خيلي زود خيالشان راحت مي‌شود و پي مي‌برند كه درگيري آنها چيز جدي نيست، چون به هيچ عنوان دعوايشان از سطح ابتدايي بالاتر نمي‌رفت. سبك رزم‌شان هم از جهاتي بيشتر به اجراي تعزيه نزديك‌تر بود تا يك دعواي واقعي؛ آنها هم مثل بازيگران تعزيه، گاهي براي اين‌كه حريف داخل جُوي كنار خيابان سقوط نكند، دست حريف را مي‌گرفتند و از محوطه خطر دور مي‌كردند و در جاي امن‌تر به هل دادن و رجز خواني براي يكديگر ادامه مي‌دادند.

درست در آستانه سر رفتن حوصله مردم، يك پليس موتور سوار ۱۱۰ آژير كشان وارد معركه مي‌شود. با ورود موتور پليس، ماجرا ريتم از دست رفته‌اش را مجدداً به‌دست مي‌آورد و كنجكاوي مردم براي ديدن بخش دوم معركه دوباره بالا مي‌رود. سرايدار و راننده وانت نفس نفس زنان در وسط ميدان درگيـــــري متــوقـــف مي‌شوند. چندتايي دگمه از پيراهن راننده وانت پريده بود و آستين دست راست سرايدار هم شكافته بود و بازوي لخت و لاغرش بيرون افتاده بود، به‌طوري كه آستين پيراهن‌اش سرخود براي خودش چپ و راست تاب مي‌خورد. براي يك درگيري در اين سطح اين ميزان صدمه در نوع خود براي طرفين يك دست‌آورد محسوب مي‌شد. پليس  موتورش را روي جك مي‌زند و بيسيم‌اش را در حالي كه پيس پيس مي‌كرد، به‌دست مي‌گيرد و با فيگوري خيلي بالاتر از حد و اندازه اين معركه جلو مي‌آيد و اطراف ميدان درگيري را با نگاهي سريع و موشكافانه از نظر مي‌گذراند. چون كسي را كشته و زخمي روي زمين پيدا نمي‌كند، مأيوسانه به صورت طرفين دعوا نگاه مي‌كند.

پليس: اينجا چه خبره! داريد چه غلطي مي‌كنيد؟

راننده وانت: جناب سروان چارتا چرخ ماشينمو پنچر كرده!

پليس: غلط كرده.

سرايدار: جناب سروان رئيس شركت‌مون مهندس اميري پنچر كردن من كاره‌اي نيستم.

پليس: مهندس اميري كيه؟ كجاست؟

مهندس اميري در اين لحظه از در نيمه باز پاركينگ خارج شده و وارد بخش دوم ماجرا مي‌شود.

سرايدار: آقاي مهندس اميري ايناهاشن.

پليس: مهندس اميري شما هستيد؟

مهندس: بله خودم هستم.

پليس: به چه حقي ماشين مردم‌و پنچر كردي؟

مهندس: بنده! كدوم ماشينو؟

سرايدار: آقاي مهندس همين وانت‌و ميگن!

مهندس: من بي‌خبرم!

پليس: همه چي معلوم ميشه… راننده وانت، شما و شما تشريف مياريد پاسگاه تا ببينيم قضيه چي بوده.

مهندس: جناب سروان شما اجازه بديد من ملتفت موضوع شدم. اين سرايدار ما حتماً ماشين‌و جلو پاركينگ ديده، عصباني شده، جوونه ديگه… من خودم ضرر و زيان راننده وانت‌و جبران مي‌كنم.

پليس: راننده وانت … ضرر و زيانت‌و بدن از شكايتت صرف‌نظر مي‌كني؟

راننده وانت: كي ميده؟

مهندس: من مهندس اميري رئيس اين شركت هستم، همه خسارتت پاي خودم.

*  *  *

حسابدار شركت براي برداشتن ماشين‌اش از جلوي شركت، به پايين فراخوانده مي‌شود تا راننده وانت ماشين‌اش را يك و نيم متري جلوتر ببرد و راه پاركينگ را باز كند. مهندس اميري مرسدس بنزش را استارت زده از در پاركينگ خارج مي‌كند تا لاستيك‌هاي پنچر وانت را به پنچرگيري ببرد. در آستانه خروج از در، موبايل او زنگ مي‌خورد.

مهندس: بله خانم عسکري‌زاده

خانم عسکري‌زاده: مهندس اسحاق فرمودند خدمتتون عرض كنم اگر امروز براي امضا قرارداد بياييد تا ۱۰% بهتون تخفيف تعلق مي‌گيره چون فردا صبح، مهندس اسحاق ميرن سفر اين امتياز رو براي شما در نظر گرفتن.

مهندس: بله چشم، خدمت مهندس بفرماييد من الان راه ميفتم اما ترافيك سنگينيه، اگر دير كردم منتظرم بمونن …

مهندس از ماشين پياده شده ۱۰ هزار تومان كف دست راننده وانت مي‌گذارد.

مهندس: ببين الان يه تلفن واجب شد من بايد برم به يه جلسه‌اي… شما خودت يه ماشين بگير لاستيكات‌و ببر پنچرگيري…

راننده وانت: مرد حسابي با ۱۰ هزار تومن تُف كف دست آدم‌ام نمي‌ندازن. با ۱۰ هزار تومن چارتا لاستيك‌و كي تا پنچرگيري مي بره، مياره؟!

مهندس: عباسعلي بيا اينجا ببينم.

سرايدار با موبايلش مشغول صحبت است، سريع آن را قطع كرده با احتياط نزديك مهندس مي‌آيد.

مهندس: چي شد تو كه تلفنت شارژ نداشت!

سرايدار: مهندس خط‌ام يه طرفه شده، من نمي‌تونم به كسي زنگ بزنم، اما يكي ديگه مي‌تونه به من زنگ بزنه.

مهندس: بدو اون تلمبه رو از انبار بيار … فعلاً كارِت ندارم، اما برگشتم من مي دونم و تو.

سرايدار: آقاي مهندس خودت گفتي پنچر كن! تقصير من چيه؟

مهندس: تو از شركت حقوق مي‌گيري، اونوقت مياي جلوي در پاركينگ‌و اجاره ميدي!؟

سرايدار: من اجاره ندادم!

مهندس: پس ايشون داره چي ميگه؟

سرايدار: غلط مي‌كنه.

راننده وانت: خودت غلط مي‌كني. مگه نگفتي بايد چهار تومن بدي مهندس اگه بياد مثل سگ پاچه مي‌گيره!

مهندس: عباسعلي هيچي نگو هيچي!… حالا اين ماه كه گفتم بهت حقوق ندادن حساب مياد دستت.

سرايدار: آقاي مهندس من دوماهه حقوق نگرفتم الان‌ام اين‌و ميخواي بهانه بكني…

مهندس: اون دو ماه رو اگه حقوق نگرفتي طلبكاري. اما اين ماه‌و جريمه ميشي از دريافتيت كسر ميشه…

راننده وانت: آقاي مهندس تكليف من‌و روشن كن من بايد برم چندجا بار تحويل بدم.

مهندس: لاستيكاي ماشين شما كه پنچر نيستن، فقط بادشونو خالي كرده … الان تلمبه رو مياره با عباسعلي  يكم بادشون كنيد تا پنچرگيري بتوني بري. اونجا در عرض چند ديقه هر چارتاشو باد ميزني…

راننده وانت: مرد حسابي لاستيك ماشين‌و كه با تلمبه نميشه باد كرد! دوچرخه كه نيست! … تا شب علافي داره!… اين‌طوري مي‌خواي ضرر منو جبران بكني؟

مهندس: چيكار كنم جريمه‌اش كردم ديگه، خودت كه ديدي!

راننده وانت: آقاي مهندس شما حقوق اونو براي خودت برداري چه منفعتي برا من داره؟

مهندس اميري به‌سمت ماشين‌اش رفته سوار شده، آرام آرام  وارد ترافيك نيمه‌روان خيابان مي‌شود، ضمن اين‌كه وانمود مي‌كند حرف‌هاي راننده وانت را نمي‌شنود. او از تلفن منشي مهندس اسحاق حسابي سر ذوق آمده است و تلاش مي‌كند تا به‌صورت ذهني مبلغ ۱۰% تخفيف را از مبلغ كل قرارداد محاسبه كند.

 

ماهنامه معیشت،شماره ۱۲، شهریور ۹۴

 



برچسب‌ها :

نظرات

یک دیدگاه

  • سلام , مهمان