کسب و کار در خانه


تعداد بازدید : 218

62

لیلا، خانم جوان تحصیل‌کرده‌ای است که هم‌زمان با اتمام درسش ازدواج کرده و صاحب دختر چهارساله‌ای به نام بهار است. مدتی است از اینکه به‌دلیل نگهداری از فرزندشان و رسیدگی به امور خانه تصمیم گرفته مانند خیلی از زنان هم‌سنش سرکار نرود ناراحت است و دنبال راهی برای حل وضعیت کنونی می‌گردد.

ادامۀ داستان

اواخر اسفند ماه بود. حال‌ و هوای شهر عوض شده بود. شلوغی‌های ناشی از خریدهای آخر سال،
و شور و هیجان بچه‌ها که برای خرید از مغازه‌ای به مغازۀ دیگر می‌رفتند، خبر از آمدن بهار می‌داد. در این شلوغی‌ها، لیلا غرق در افکار خود بود. احساس می‌کرد درمانده‌تر از آن است که بتواند کاری انجام دهد؛ اما سعی می‌کرد این احساسات را حالا که نزدیک عید است از خود بروز ندهد تا باعث ناراحتی در خانه نشود؛ اما از درون ناآرام بود. دو هفته از زمانی که با راضیه صحبت کرده بود، می‌گذشت. نزدیک ظهر بود که پیامی از راضیه در تلگرام دریافت کرد: «سلام لیلا جون. سه چهار روز قبل یکی از دوستان قدیم رو دیدم. برای خودش یه کاری راه انداخته. بعضی از حرف‌هایی که می‌زد شبیه اون حرف‌هایی بود که چند روز قبل زدی. اگه دوست داری یه قراری بذاریم بریم باهاش حرف بزن. شاید بتونه کمک کنه. خبرش رو بده. منتظرم.»
لیلا با خود فکر کرد: باید جالب باشد که آدم برای خودش کار کند. اما من که ادبیات خواندم. کاری بلد نیستم. با این‌حال جواب داد: «سلام راضیه جان. خیلی دوست دارم ببینمش. بذار کارهای خونه رو سروسامان بدم و ببینم مامانم چه روزی خونه‌ست تا بهار رو پیشش بذارم و بعد با دوستت قرار بذاریم. ممنون که به یادم بودی.»
لیلا برنامه‌های خانه را سروسامان داد. بهار را نزد مادرش گذاشت و به علی و مادر گفت که به دیدن یکی از دوستانش می‌رود؛ اما اشاره‌ای به موضوع اصلی نکرد.
چند روز بعد، همراه راضیه به یکی از محله‌های قدیمی شهر رفتند. وارد خانه‌ای ویلایی با حیاطی بزرگ شدند. دورتادور خانه و راه پله، پر از گل‌های شمعدانی بود که نشانۀ باسلیقگی خانم خانه بود. پس از گذشتن از حیاط، وارد خانه‌ای دوطبقه شدند و با راهنمایی‌های دوست راضیه که نامش مینا بود، به طبقۀ دوم رفتند. بعد از سلام و احوالپرسی‌های معمول، راضیه در مورد دغدغه‌های لیلا توضیحاتی داد. هنگامی که راضیه توضیح می‌داد مینا با لبخند به صحبت‌های او گوش می‌کرد. راضیه گفت: مینا جان ما اومدیم ببینیم تو چطوری برای خودت کسب‌وکار راه انداختی.
مینا رو به لیلا کرد و پرسید: می‌خواهی برای خودت کسب‌و‌کار راه بیندازی؟
لیلا پاسخ داد: راستش، از وضعیتی که الان دارم راضی نیستم. اما نمی‌دانم می‌توانم برای خودم کسب‌وکاری راه بیندازم یا نه. رشته‌ای که در دانشگاه خواندم ادبیات است. بعد با خنده ادامه داد: من از کسب‌وکار چیزی نمی‌دانم و تنها کلی شعر بلدم. اما شعر را که نمی‌توانم بفروشم. مگر….

برچسب ها :