بسم الله الرحمن الرحیم

دسته بندی : برنامه ریزی شغلی

۲۲ شهریور ۱۳۹۶

photo_2017-09-13_16-14-07

روزگار هنوز همان روزگار است، هنوز هم کسانی که قرار باشد از این شغل به آن شغل بروند، به صد شیوه و زبان قضاوت می‌شوند که «ای وای، ای داد، چقدر از این شاخه به آن شاخه می‌پری؟ از این کار بکنی، همین را هم از دست می‌دی، آب باریکه است، نگه‌اش دار، قانع باش، پات را اندازه گلیمت دراز کن.» این حرف‌ها تازگی ندارد، از همان موقع‌ها که کاری بوده و درآمدی و دو زار صدشاهی کار می‌کردند و درآمد داشتند، تا همین حالا که چکی و سفته‌ای پول و جنس جابه‌جا می‌شود یا حتی همه چیز آنلاین شده و آدم‌ها پای نت پول کسب می‌کنند، همین حرف‌ها بوده و هست و شاید بعدا هم باشد. برای همین روزگار همان روزگار است و همچنان بد روزگاری است که تاب کمی دل به دریا زدن را ندارد. اما شما کاری به این کارها نداشته باشید، اگر عزم جزمی دارید، حتماً شاخه‌ای که رویش نشسته‌اید به نظرتان بار نمی‌دهد را ترک کنید و روی شاخه دیگری بپرید. چه ایرادی دارد؟ اصلاً کسی که گفته هر جا بروی آسمان همین رنگ است، چشم دیدن آسمان را نداشته یا از بس تنبل بوده، نخواسته تکانی بخورد، وگرنه شما بنشین این ور، بعد برو بنشین آن ور، ببین واقعاً رنگ و جلای آسمان فرقی ندارد؟ دارد، قطعاً هم دارد.

 

اگر آدمی هستید که رنگ آسمان و شاخه‌ای که روی آن نشسته‌اید برایتان فرق ندارد، که هیچ، اما اگر فرق دارد، در اطرافتان خوب چشم چشم کنید، موقعیت شاخه‌ها را حسابی بسنجید، ببینید بال و پرتان چقدر توان دارد برای پریدن، واقعیتش توان که دارد، ببینید تا چه حد می‌خواهید این پرها را باز کنید و بادی زیر آن بیاندازید و شاخه‌تان را عوض کنید. اگر واقعاً احساس می‌کنید در حوزه‌ای که کار می‌کنید، به میزان کافی پیشرفت ندارید، در جا می‌زنید و در حال اتلاف عمر و زندگی‌تان هستید و یا اصلاً پیشرفتی ندارید، حتما تکانی به خود بدهید و شاخه‌تان را عوض کنید. از همان محل کار خودتان شروع کنید، یعنی در همان دور و اطراف چشم بچرخانید و جای بهتر و موقعیت مناسب‌تری را پیدا کنید. البته کمی هم به توانمندی‌هایتان فکر کنید، چه دارید، چه ندارید، اصلاً شاخه‌ای که انتخاب کرده‌اید در حد و اندازه بال و پر شما هست یا نه؟ آخ از این توانمندی و فکر کردن و شاخه به شاخه شدن. دور از جان همه شما، یک خاله‌ زاده‌ای دارم که دائم در حال فکر کردن است و ارزیابی شاخه‌ها و سبک و سنگین کردن توانمندی‌های خودش. شانس داشته یا بد شانسی خاله جان بوده، توانمندی هم زیاد دارد و خیلی هم مستعد است و اتفاقاً در پریدن سخت کوش و سخت جان، اتفاقاً خیلی هم خوب دور خیز می‌کند و شاخه مورد نظرش را هم پیدا می‌کند، اما همین که می‌پرد و روی شاخه مورد نظر می‌نشیند، باز به فکر می‌افتد، یعنی این موجود بسیار درون خود را می‌کاود، این خاله‌زاده چنان درون خود را کاویده که جای سالم و شخم نزده باقی نمانده است. هی درون را می‌نگرد، استعداد کشف می‌کند و شاخه جدیدی را چشمش می‌گیرد و می‌پرد. آن قدر هم در ۴۵ سال عمرش از این شاخه به آن شاخه پریده که دیگر حکم پرنده مهاجر را پیدا کرده است. در واقع او آدمی است که آرام و قرار ندارد، جای و جایگاه خودش را هم در شان و اندازه خود نمی‌بیند، همیشه به دنبال شرایط بهتر است، توانایی‌های خودش را هم می‌سنجد و بسیار هم ریسک پذیر است، اما هیچ وقت به اندازه کافی در یک رشته، یک موقعیت یا همان شاخه باقی نمانده است تا ثمره‌اش را ببیند، هیچ وقت منتظر محصول نشده است، این جزو همان‌هایی است که هر چقدر هم قضاوت بشوند، حق دارند، موضوع این نیست که شما ریسک پذیری خود را به نمایش بگذارید، موضوع این است که شما به یک نقطه واقعی برسید که احساس می‌کنید پیشرفت کرده، به علایق شما پاسخ ‌داده‌اید، فرصت عرضه خود را دارید و در عین حال موقعیت‌های بهتری کسب خواهید کرد. شما کارمند ثبت احوال نیستید که در بایگانی در حال جابه جا کردن پرونده‌هاست، شما فردی هستید که باید همان طور که زمان حرکت می‌کند، شما نیز حرکت کنید و نبض زمان برایتان بزند. اما لطفا پیش از آن که محصول را ببینید، باز هوایی نشوید و کمی صبر پیشه کنید. همه ماجرا پریدن نیست، مهم محصول است.

 

با همه سلام و علیک دارد

من هیچ وقت جزو آن دسته نبوده‌ام که با یک سلام و علیک، با دیگری رفیق شوم و بعد هم دوستی‌مان عمیق شود و این عمق هی پیش برود و برود. اما یادم می‌آید محمد آقا، هم سن و سال من هم بود آن وقت‌ها، موقعی که برای فروش ماشین پدرش آگهی دادند روزنامه، همه از جواب دادن به این تلفن کلافه شده‌ بودند. آن قدر که همه سر سری جواب می‌دادند، خب ظرف سه روز و سه بار چاپ، هیچ مشتری برای بنز آقا پیدا نشده بود. محمد آقا مثل زورو از در وارد شد و اولین تماس که گرفته شد را جواب داد. بحث از مدل ماشین و رنگ سرمه‌ای و کولر و چند تا کار کرده رفت به اینجا که «جان آقا، شما قمی هستی؟ کدوم کوچه؟ سر نبش یه مغازه است که…»، نشان به آن نشان که نیم ساعت بلکه هم بیشتر با آن طرف خط گپ زد و تلفن رد و بدل کردند و ناهار و شام همدیگر را دعوت کردند و بعدتر هم وارد معامله شدند. این از آن سنگ می‌خرید و آن از این چکی خرید می‌کرد. محمد آقا همیشه همین طوری پیش می‌رفت، نه این که با یک سلام و علیک وارد معامله و خرید و فروش می‌شد یا دیگران را در مال و اموالش سهیم می‌کرد، نه، اما از کنار هیچ کس راحت عبور نمی‌کرد، همیشه چشمانش باز بود و گوش‌هایش تیز. همیشه کارهای جدید را با اطرافیانش شروع می‌کرد، البته این اطرافیان حلقه تنگ و بسته‌ای نبود، یک دایره خیلی بزرگ بود که آدم‌های زیادی هم داشت، او خوب توانمندی‌های دیگران را رصد می‌کرد، بعد بر روی تک تک آن ها سرمایه‌گذاری می‌کرد و آخر کار هم، خوب محصول می‌چید. او همه سلام‌ها و گپ‌ها را در حکم یک فرصت تازه برای کاری تازه می‌دید، برای همین از هر آبی ماهی می‌گرفت، حتی در آب گل آلود هم فرصتی برای او وجود داشت.

 

ماهنامه معیشت، شماره ۱۲، شهریور ۹۴

 

روزگار هنوز همان روزگار است، هنوز هم کسانی که قرار باشد از این شغل به آن شغل بروند، به صد شیوه و زبان قضاوت می‌شوند که «ای وای، ای داد، چقدر از این شاخه به آن شاخه می‌پری؟ از این کار بکنی، همین را هم از دست می‌دی، آب باریکه است، نگه‌اش دار، قانع باش، پات را اندازه گلیمت دراز ...

روزگار هنوز همان روزگار است، هنوز هم کسانی که قرار باشد از این شغل به آن شغل بروند، به صد شیوه و زبان قضاوت می‌شوند که «ای وای، ای داد، چقدر از این شاخه به آن شاخه می‌پری؟ از این کار بکنی، همین را هم از دست می‌دی، آب باریکه است، نگه‌اش دار، قانع باش، پات را اندازه گلیمت دراز کن.» این حرف‌ها تازگی ندارد، از همان موقع‌ها که کاری بوده و درآمدی و دو زار صدشاهی کار می‌کردند و درآمد داشتند، تا همین حالا که چکی و سفته‌ای پول و جنس جابه‌جا می‌شود یا حتی همه چیز آنلاین شده و آدم‌ها پای نت پول کسب می‌کنند، همین حرف‌ها بوده و هست و شاید بعدا هم باشد. برای همین روزگار همان روزگار است و همچنان بد روزگاری است که تاب کمی دل به دریا زدن را ندارد. اما شما کاری به این کارها نداشته باشید، اگر عزم جزمی دارید، حتماً شاخه‌ای که رویش نشسته‌اید به نظرتان بار نمی‌دهد را ترک کنید و روی شاخه دیگری بپرید. چه ایرادی دارد؟ اصلاً کسی که گفته هر جا بروی آسمان همین رنگ است، چشم دیدن آسمان را نداشته یا از بس تنبل بوده، نخواسته تکانی بخورد، وگرنه شما بنشین این ور، بعد برو بنشین آن ور، ببین واقعاً رنگ و جلای آسمان فرقی ندارد؟ دارد، قطعاً هم دارد.

 

اگر آدمی هستید که رنگ آسمان و شاخه‌ای که روی آن نشسته‌اید برایتان فرق ندارد، که هیچ، اما اگر فرق دارد، در اطرافتان خوب چشم چشم کنید، موقعیت شاخه‌ها را حسابی بسنجید، ببینید بال و پرتان چقدر توان دارد برای پریدن، واقعیتش توان که دارد، ببینید تا چه حد می‌خواهید این پرها را باز کنید و بادی زیر آن بیاندازید و شاخه‌تان را عوض کنید. اگر واقعاً احساس می‌کنید در حوزه‌ای که کار می‌کنید، به میزان کافی پیشرفت ندارید، در جا می‌زنید و در حال اتلاف عمر و زندگی‌تان هستید و یا اصلاً پیشرفتی ندارید، حتما تکانی به خود بدهید و شاخه‌تان را عوض کنید. از همان محل کار خودتان شروع کنید، یعنی در همان دور و اطراف چشم بچرخانید و جای بهتر و موقعیت مناسب‌تری را پیدا کنید. البته کمی هم به توانمندی‌هایتان فکر کنید، چه دارید، چه ندارید، اصلاً شاخه‌ای که انتخاب کرده‌اید در حد و اندازه بال و پر شما هست یا نه؟ آخ از این توانمندی و فکر کردن و شاخه به شاخه شدن. دور از جان همه شما، یک خاله‌ زاده‌ای دارم که دائم در حال فکر کردن است و ارزیابی شاخه‌ها و سبک و سنگین کردن توانمندی‌های خودش. شانس داشته یا بد شانسی خاله جان بوده، توانمندی هم زیاد دارد و خیلی هم مستعد است و اتفاقاً در پریدن سخت کوش و سخت جان، اتفاقاً خیلی هم خوب دور خیز می‌کند و شاخه مورد نظرش را هم پیدا می‌کند، اما همین که می‌پرد و روی شاخه مورد نظر می‌نشیند، باز به فکر می‌افتد، یعنی این موجود بسیار درون خود را می‌کاود، این خاله‌زاده چنان درون خود را کاویده که جای سالم و شخم نزده باقی نمانده است. هی درون را می‌نگرد، استعداد کشف می‌کند و شاخه جدیدی را چشمش می‌گیرد و می‌پرد. آن قدر هم در ۴۵ سال عمرش از این شاخه به آن شاخه پریده که دیگر حکم پرنده مهاجر را پیدا کرده است. در واقع او آدمی است که آرام و قرار ندارد، جای و جایگاه خودش را هم در شان و اندازه خود نمی‌بیند، همیشه به دنبال شرایط بهتر است، توانایی‌های خودش را هم می‌سنجد و بسیار هم ریسک پذیر است، اما هیچ وقت به اندازه کافی در یک رشته، یک موقعیت یا همان شاخه باقی نمانده است تا ثمره‌اش را ببیند، هیچ وقت منتظر محصول نشده است، این جزو همان‌هایی است که هر چقدر هم قضاوت بشوند، حق دارند، موضوع این نیست که شما ریسک پذیری خود را به نمایش بگذارید، موضوع این است که شما به یک نقطه واقعی برسید که احساس می‌کنید پیشرفت کرده، به علایق شما پاسخ ‌داده‌اید، فرصت عرضه خود را دارید و در عین حال موقعیت‌های بهتری کسب خواهید کرد. شما کارمند ثبت احوال نیستید که در بایگانی در حال جابه جا کردن پرونده‌هاست، شما فردی هستید که باید همان طور که زمان حرکت می‌کند، شما نیز حرکت کنید و نبض زمان برایتان بزند. اما لطفا پیش از آن که محصول را ببینید، باز هوایی نشوید و کمی صبر پیشه کنید. همه ماجرا پریدن نیست، مهم محصول است.

 

با همه سلام و علیک دارد

من هیچ وقت جزو آن دسته نبوده‌ام که با یک سلام و علیک، با دیگری رفیق شوم و بعد هم دوستی‌مان عمیق شود و این عمق هی پیش برود و برود. اما یادم می‌آید محمد آقا، هم سن و سال من هم بود آن وقت‌ها، موقعی که برای فروش ماشین پدرش آگهی دادند روزنامه، همه از جواب دادن به این تلفن کلافه شده‌ بودند. آن قدر که همه سر سری جواب می‌دادند، خب ظرف سه روز و سه بار چاپ، هیچ مشتری برای بنز آقا پیدا نشده بود. محمد آقا مثل زورو از در وارد شد و اولین تماس که گرفته شد را جواب داد. بحث از مدل ماشین و رنگ سرمه‌ای و کولر و چند تا کار کرده رفت به اینجا که «جان آقا، شما قمی هستی؟ کدوم کوچه؟ سر نبش یه مغازه است که…»، نشان به آن نشان که نیم ساعت بلکه هم بیشتر با آن طرف خط گپ زد و تلفن رد و بدل کردند و ناهار و شام همدیگر را دعوت کردند و بعدتر هم وارد معامله شدند. این از آن سنگ می‌خرید و آن از این چکی خرید می‌کرد. محمد آقا همیشه همین طوری پیش می‌رفت، نه این که با یک سلام و علیک وارد معامله و خرید و فروش می‌شد یا دیگران را در مال و اموالش سهیم می‌کرد، نه، اما از کنار هیچ کس راحت عبور نمی‌کرد، همیشه چشمانش باز بود و گوش‌هایش تیز. همیشه کارهای جدید را با اطرافیانش شروع می‌کرد، البته این اطرافیان حلقه تنگ و بسته‌ای نبود، یک دایره خیلی بزرگ بود که آدم‌های زیادی هم داشت، او خوب توانمندی‌های دیگران را رصد می‌کرد، بعد بر روی تک تک آن ها سرمایه‌گذاری می‌کرد و آخر کار هم، خوب محصول می‌چید. او همه سلام‌ها و گپ‌ها را در حکم یک فرصت تازه برای کاری تازه می‌دید، برای همین از هر آبی ماهی می‌گرفت، حتی در آب گل آلود هم فرصتی برای او وجود داشت.

 

ماهنامه معیشت، شماره ۱۲، شهریور ۹۴

 

کتابهای منتشره

اصل بعیدبودن: چرا هم‌رخدادی‌ها و رویدادهای معجزه‌آسا و نادر همه‌روزه رخ می‌دهند

این کتابی‌ست درباره‌ی رویدادهای خارق‌العاده‌ی نامحتمل و ‏بعید؛ درباره‌ی این‌که چرا چیزهایی بسیار بعید رخ می‌دهند. و ناگفته نماند، درباره‌ی ‏این‌که چرا پشت سر هم رخ می‌دهند و رخ می‌دهند، و باز هم رخ می‌دهند. ‏ در نگاه نخست،...[]