بسم الله الرحمن الرحیم

دسته بندی : اقتصاد زندگی

۱۲ اسفند ۱۳۹۶

EstimationBias-02

ظهر دیروز مدیر فنی شرکت با مهندس خطیبی تماس گرفته بود و نصب چند مونیتورینگ علائم حیاتی را در یکی از بیمارستان‌های شهر ساری، به وی محول کرده بود. پذیرفتنش برای او سخت بود. خصوصاً بازگو کردن این موضوع برای همسرش، چراکه هنوز یک هفته از ازدواج‌شان نگذشته بود.

به دلیل شرایط شغلی مهندس، جلسه خواستگاری آن‌ها چند مرحله و ساعت‌ها طول کشیده بود. دختر مورد دلخواه او نمی‌توانست بپذیرد که همسر آینده‌اش در ماه چند مرتبه به مأموریت برود ولو به مدت یک شب یا حتی یک صبح تا آخر شب. از واژه مأموریت ذهنیت خوشی نداشت. پدرش نظامی بود. مادرش هم با مأموریت رفتن‌های پدرش مخالفت می‌کرد. مدام با یک‌دیگر بر سر این موضوع مشاجره داشتند. تا این‌که پدرش در یکی از مأموریت‌هایش دچار صانحه شدیدی شده و زمین‌گیر شد. البته مهندس از این جریان آگاه بود و حساسیت‌های این خانواده نسبت به واژه مأموریت برایش روشن بود. اما  نمی‌خواست از خواستن آن دختر صرف نظر کند، بنابراین این اطمینان را به او داد که با مدیرعامل صحبت خواهد کرد که به دلیل شرایط تأهل بعد از ازدواج او را از فرستادن به مأموریت‌های خارج از تهران معاف کنند؛ و با توضیح این‌که مدیرعامل شرکت همان کسی است که در طی دوره سربازی، در قسمت مهندسی پزشکی بیمارستان او را برای استخدام در این شرکت انتخاب کرده بود و صحبت کردن با او بی نتیجه نخواهد بود. اما این‌گونه که او تصور می‌کرد نبود. در طی یک‌سال و نیم دوره عقدشان مهندس چندین بار در این مورد صحبت کرده بود و هرچه اصرار کرده بود جناب مدیر نپذیرفته بود؛ ولی این موضوع را با همسرش در میان نگذاشته بود.

بدون آن‌که همسرش را از جریان مطلع کند بعد از پایان ساعت کاری به ایستگاه راه آهن رفت و به بهای ۲۶,۰۰۰ تومان برای ساعت ۱۱:۳۰ شب بلیط خرید. فکر اجاره در ماه ۴۰۰,۰۰۰ تومان و قرضی که به خاطر مخارج ازدواج بالا آمده بود، جای فکر یا تصمیم دیگری به او نمی‌داد. به سرعت برآورد سرانگشتی کرد و نتیجه گرفت که لااقل ۱۰۰,۰۰۰ تومان درآمد این مأموریت خواهد شد.

کیسه برنج‌های مانده، از دست‌های همسرش رها شد و پخشِ زمین شد. رفت به سمت مهندس، بلیط را از او گرفت و با چهره واژگون نگاهش کرد. مهندس کیسه را از روی زمین جمع کرد و به تراس رفت. دست کرد توی کیسه و مشت مشت از آن ریخت روی قفسه. کبوترها از ترس جنبیدند و بعد آرام نشستند. صدای همسرش پر از بغض بود:

ـ بازم مأموریت؟ ولی تو به من قول داده بودی

ـ صبح زود می‌رسم، کارم رو زود تموم می‌کنم برمی‌گردم تا عصر…

بلیط را پرتاب کرد روی میز و حرصش را ریخت لا به لای ماکارونی و بخار آن کمک کرد به اشک‌آلود‌شدن چشم‌هایش. مهندس پشت سرش ایستاد و دو دستش را تکیه‌گاه کرد روی لبه‌ کابینت. از پشت سر همسرش را می‌پایید که داشت از روی کفگیر چیزهایی را تند و تند برمی‌داشت و می‌بلعید. برگشت رو به مهندس:

ـ مگه به من قول نداده بودی بعد از ازدواج به مأموریت نری؟

مهندس پاهایش را روی هم گذاشت و سُر خورد کمی پایین‌تر:

ـ خب من فکر می‌کردم با مدیرعامل صحبت می‌کنم و قبول می‌کنه.

بعد با نگاه، اشک همسرش را دنبال کرد که به کنج بینیش خزید. همسرش با بغض حرفش را برید:

ـ ولی تو نگفته بودی فکر می‌کنی، گفته بودی مطمئنی؛ با اطمینان به من قول داده بودی؛ این تنها شرط ازدواجمون بود؛ به این راحتی، به این زودی زدی زیر قولت.

ـ نزدم زیر قولم. (صدایش را ضعیف‌تر کرد) به خاطر قولی که داده بودم تمام تلاشم رو کردم. بارها با مدیرعامل صحبت کردم. ازش خواهش کردم. گفتم که شرط ازدواج همسرم بوده و من بهِش قول دادم. جناب مدیر هم برگشت گفت شرط استخدام تو توی این شرکت هم همین رفتن به مأموریت‌ها بوده، حالا چه داخل تهران چه خارج از تهران، باید عوض وعده سر خرمن واقعیت شرایط شغلت رو درمیون می‌گذاشتی.

همسرش اشکش را از روی بینیش برداشت، اما هنوز صدایش بغض داشت و لب‌هایش سر جای خود تکان نمی‌خوردند:

ـ پس چرا تو دوره عقدمون وقتایی که می‌رفتی مأموریت به من می‌گفتی که بعد از ازدواج درست می‌شه؟ درصورتی که می‌دونستی نمی‌شه و به من دروغ می‌گفتی. تو که از حساسیت من خبر داشتی. می‌دونستی چه‌قدر این موضوع برای من اهمیت داره. چرا جدی نگرفتی؟ نباید حرفاتو باور می‌کردم. اشتباه از من بود …

لانه کبوتر از روی قفسه تراس افتاد و تخم‌های داخلش شکست. مهندس سراسیمه رفت لانه را جمع و جور کرد و گذاشت سرجایش. تخم‌های پخش زمین شده را هم با دستمالی پاک کرد و انداخت گوشه تراس. همسرش شعله زیر غذایش را خاموش کرد و رفت نشست روی مبل؛ و شروع کرد به کندن پوست لب‌هایش. مهندس صابون را می‌کشید به کف دست‌هایش:

ـ نزدیک به یه ماهه خونه رو اجاره کردیم. چند روز دیگه باید اجاره این ماه رو کامل بپردازیم. جدا از قرض‌هامون پول قبض‌ها و شارژ آپارتمان و مخارج زندگی هم هست. اگه در ماه دو تا هم از این مأموریت‌ها بفرستنم غنیمته، حقوقم به ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومن می‌رسه ، لااقل برای مخارج زندگی کم نمی‌آریم.

رفت نشست کنار همسرش که ظاهراً گوش می‌داد و سکوت کرده بود:

ـ اگه بتونیم توی این یه سال قرضامون رو صاف کنیم، پول پیش خونه مال خودمون میشه. اونوقت سال بعد یه وامی هم جور می‌کنم می‌گذارم روی پول پیشمون یه جای بهتری رو رهن می‌کنم. دیگه مجبور نیستیم نصف حقوقمو بدیم به اجاره خونه. میدونم برای تو سخته، برای منم راحت نیس تحمل مسیر طولانی و از این شهر به اون شهر رفتن برای پول کمی که فقط یه گوشه از هزینه‌ها رو می‌گیره‌. ولی چاره‌ای نیست. اگه قبول نکنم کارم رو از دست می‌دم. باید این سختی‌ها رو تحمل کنیم تا یه کار بهتری پیدا کنم.

شام را در سکوت خوردند و مهندس همسرش را در سکوت راهی خانه پدرش کرد و در سکوت از یک‌دیگر جدا شدند.

چشم دوخته بود به تابلوی اعلان ساعت حرکت قطارها و نام شهرها، اما نه نام شهری می‌دید نه ساعتی. در تصورش بود که اگر می‌توانست به‌جای شرکت به استخدام قسمت مهندسی پزشکیِ یکی از بیمارستان‌های وابسته به شرکت درمی‌آمد، شاید اوضاع بهتر می‌شد. در آن صورت محدوده‌ کاریش ثابت بود و حتی ممکن بود درآمد بیشتری عایدش شود. دیگر شرایط فرق کرده بود. شاید تنها گذاشتن همسرش یا بردن او به خانه پدرش، برای او رضایت بخش نبوده و البته می‌دانست که نیست. شاید اگر محدوده شغلی ثابتی برایش پیش می‌آمد، اوضاع بهتر می‌شد.

صدای زنگ‌دار: «مسافرین محترمی که قصد سفر به شهر ساری را دارند، هم کنون…» مقابل شایدِ بعدی ایستاد.

در تمام طول راه خواب به چشم‌هایش نیآمد. ساعت از ۲ بامداد گذشته بود. داشت مراحل نصب مونیتور را در ذهنش مرور می‌کرد. بعد از دو سال کار وکسب تجربه، احتیاجی به مرور نداشت. این را خود خوب می‌دانست. اما به نظرش عاقلانه‌تر از خواندن یادگاری‌ها و امضا‌های کج و کوله سقفِ کوپه قطار یا فکرکردن درمورد رهاکردن کارش بود. این فکر سمج در این شرایط مالی برایش وحشتناک بود. گاه تصور می‌کرد که اگر شغلی خارج از تخصصش دست و پا کند، بیشتر از درآمد فعلی عایدش خواهد شد. روی چند گزینه هم فکر و تحقیق کرده بود. فروشندگی، بازاریابی، البته در حیطه تجهیزات پزشکی، یا حتی پیک موتوری. با صدای هشدار پیامک تلفنش از روی موتور پرید. نام همسرش بود. یک‌دفعه بلند شد و سرش محکم کوبیده شد به سقف. اما توجه نکرد. با کمال ناباوری به پیامک همسرش نگاه می‌کرد:

«رسیدی پیام بده»

چندین‌بار خواند و شعری به ذهنش رسید:

«رسیدی پیام بده! تمام شعرهای جهان که نباید قافیه داشته باشند.»

از احساساتی شدن خود خنده‌اش گرفت. دراز کشید و مچ دستش را گذاشت روی پلک‌هایش

 

ماهنامه معیشت، شماره ۲۱، تیر ۱۳۹۵

ظهر دیروز مدیر فنی شرکت با مهندس خطیبی تماس گرفته بود و نصب چند مونیتورینگ علائم حیاتی را در یکی از بیمارستان‌های شهر ساری، به وی محول کرده بود. پذیرفتنش برای او سخت بود. خصوصاً بازگو کردن این موضوع برای همسرش، چراکه هنوز یک هفته از ازدواج‌شان نگذشته بود. به دلیل شرایط شغلی مهندس، جلسه خواستگاری آن‌ها چند مرحله و ساعت‌ها ...

ظهر دیروز مدیر فنی شرکت با مهندس خطیبی تماس گرفته بود و نصب چند مونیتورینگ علائم حیاتی را در یکی از بیمارستان‌های شهر ساری، به وی محول کرده بود. پذیرفتنش برای او سخت بود. خصوصاً بازگو کردن این موضوع برای همسرش، چراکه هنوز یک هفته از ازدواج‌شان نگذشته بود.

به دلیل شرایط شغلی مهندس، جلسه خواستگاری آن‌ها چند مرحله و ساعت‌ها طول کشیده بود. دختر مورد دلخواه او نمی‌توانست بپذیرد که همسر آینده‌اش در ماه چند مرتبه به مأموریت برود ولو به مدت یک شب یا حتی یک صبح تا آخر شب. از واژه مأموریت ذهنیت خوشی نداشت. پدرش نظامی بود. مادرش هم با مأموریت رفتن‌های پدرش مخالفت می‌کرد. مدام با یک‌دیگر بر سر این موضوع مشاجره داشتند. تا این‌که پدرش در یکی از مأموریت‌هایش دچار صانحه شدیدی شده و زمین‌گیر شد. البته مهندس از این جریان آگاه بود و حساسیت‌های این خانواده نسبت به واژه مأموریت برایش روشن بود. اما  نمی‌خواست از خواستن آن دختر صرف نظر کند، بنابراین این اطمینان را به او داد که با مدیرعامل صحبت خواهد کرد که به دلیل شرایط تأهل بعد از ازدواج او را از فرستادن به مأموریت‌های خارج از تهران معاف کنند؛ و با توضیح این‌که مدیرعامل شرکت همان کسی است که در طی دوره سربازی، در قسمت مهندسی پزشکی بیمارستان او را برای استخدام در این شرکت انتخاب کرده بود و صحبت کردن با او بی نتیجه نخواهد بود. اما این‌گونه که او تصور می‌کرد نبود. در طی یک‌سال و نیم دوره عقدشان مهندس چندین بار در این مورد صحبت کرده بود و هرچه اصرار کرده بود جناب مدیر نپذیرفته بود؛ ولی این موضوع را با همسرش در میان نگذاشته بود.

بدون آن‌که همسرش را از جریان مطلع کند بعد از پایان ساعت کاری به ایستگاه راه آهن رفت و به بهای ۲۶,۰۰۰ تومان برای ساعت ۱۱:۳۰ شب بلیط خرید. فکر اجاره در ماه ۴۰۰,۰۰۰ تومان و قرضی که به خاطر مخارج ازدواج بالا آمده بود، جای فکر یا تصمیم دیگری به او نمی‌داد. به سرعت برآورد سرانگشتی کرد و نتیجه گرفت که لااقل ۱۰۰,۰۰۰ تومان درآمد این مأموریت خواهد شد.

کیسه برنج‌های مانده، از دست‌های همسرش رها شد و پخشِ زمین شد. رفت به سمت مهندس، بلیط را از او گرفت و با چهره واژگون نگاهش کرد. مهندس کیسه را از روی زمین جمع کرد و به تراس رفت. دست کرد توی کیسه و مشت مشت از آن ریخت روی قفسه. کبوترها از ترس جنبیدند و بعد آرام نشستند. صدای همسرش پر از بغض بود:

ـ بازم مأموریت؟ ولی تو به من قول داده بودی

ـ صبح زود می‌رسم، کارم رو زود تموم می‌کنم برمی‌گردم تا عصر…

بلیط را پرتاب کرد روی میز و حرصش را ریخت لا به لای ماکارونی و بخار آن کمک کرد به اشک‌آلود‌شدن چشم‌هایش. مهندس پشت سرش ایستاد و دو دستش را تکیه‌گاه کرد روی لبه‌ کابینت. از پشت سر همسرش را می‌پایید که داشت از روی کفگیر چیزهایی را تند و تند برمی‌داشت و می‌بلعید. برگشت رو به مهندس:

ـ مگه به من قول نداده بودی بعد از ازدواج به مأموریت نری؟

مهندس پاهایش را روی هم گذاشت و سُر خورد کمی پایین‌تر:

ـ خب من فکر می‌کردم با مدیرعامل صحبت می‌کنم و قبول می‌کنه.

بعد با نگاه، اشک همسرش را دنبال کرد که به کنج بینیش خزید. همسرش با بغض حرفش را برید:

ـ ولی تو نگفته بودی فکر می‌کنی، گفته بودی مطمئنی؛ با اطمینان به من قول داده بودی؛ این تنها شرط ازدواجمون بود؛ به این راحتی، به این زودی زدی زیر قولت.

ـ نزدم زیر قولم. (صدایش را ضعیف‌تر کرد) به خاطر قولی که داده بودم تمام تلاشم رو کردم. بارها با مدیرعامل صحبت کردم. ازش خواهش کردم. گفتم که شرط ازدواج همسرم بوده و من بهِش قول دادم. جناب مدیر هم برگشت گفت شرط استخدام تو توی این شرکت هم همین رفتن به مأموریت‌ها بوده، حالا چه داخل تهران چه خارج از تهران، باید عوض وعده سر خرمن واقعیت شرایط شغلت رو درمیون می‌گذاشتی.

همسرش اشکش را از روی بینیش برداشت، اما هنوز صدایش بغض داشت و لب‌هایش سر جای خود تکان نمی‌خوردند:

ـ پس چرا تو دوره عقدمون وقتایی که می‌رفتی مأموریت به من می‌گفتی که بعد از ازدواج درست می‌شه؟ درصورتی که می‌دونستی نمی‌شه و به من دروغ می‌گفتی. تو که از حساسیت من خبر داشتی. می‌دونستی چه‌قدر این موضوع برای من اهمیت داره. چرا جدی نگرفتی؟ نباید حرفاتو باور می‌کردم. اشتباه از من بود …

لانه کبوتر از روی قفسه تراس افتاد و تخم‌های داخلش شکست. مهندس سراسیمه رفت لانه را جمع و جور کرد و گذاشت سرجایش. تخم‌های پخش زمین شده را هم با دستمالی پاک کرد و انداخت گوشه تراس. همسرش شعله زیر غذایش را خاموش کرد و رفت نشست روی مبل؛ و شروع کرد به کندن پوست لب‌هایش. مهندس صابون را می‌کشید به کف دست‌هایش:

ـ نزدیک به یه ماهه خونه رو اجاره کردیم. چند روز دیگه باید اجاره این ماه رو کامل بپردازیم. جدا از قرض‌هامون پول قبض‌ها و شارژ آپارتمان و مخارج زندگی هم هست. اگه در ماه دو تا هم از این مأموریت‌ها بفرستنم غنیمته، حقوقم به ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومن می‌رسه ، لااقل برای مخارج زندگی کم نمی‌آریم.

رفت نشست کنار همسرش که ظاهراً گوش می‌داد و سکوت کرده بود:

ـ اگه بتونیم توی این یه سال قرضامون رو صاف کنیم، پول پیش خونه مال خودمون میشه. اونوقت سال بعد یه وامی هم جور می‌کنم می‌گذارم روی پول پیشمون یه جای بهتری رو رهن می‌کنم. دیگه مجبور نیستیم نصف حقوقمو بدیم به اجاره خونه. میدونم برای تو سخته، برای منم راحت نیس تحمل مسیر طولانی و از این شهر به اون شهر رفتن برای پول کمی که فقط یه گوشه از هزینه‌ها رو می‌گیره‌. ولی چاره‌ای نیست. اگه قبول نکنم کارم رو از دست می‌دم. باید این سختی‌ها رو تحمل کنیم تا یه کار بهتری پیدا کنم.

شام را در سکوت خوردند و مهندس همسرش را در سکوت راهی خانه پدرش کرد و در سکوت از یک‌دیگر جدا شدند.

چشم دوخته بود به تابلوی اعلان ساعت حرکت قطارها و نام شهرها، اما نه نام شهری می‌دید نه ساعتی. در تصورش بود که اگر می‌توانست به‌جای شرکت به استخدام قسمت مهندسی پزشکیِ یکی از بیمارستان‌های وابسته به شرکت درمی‌آمد، شاید اوضاع بهتر می‌شد. در آن صورت محدوده‌ کاریش ثابت بود و حتی ممکن بود درآمد بیشتری عایدش شود. دیگر شرایط فرق کرده بود. شاید تنها گذاشتن همسرش یا بردن او به خانه پدرش، برای او رضایت بخش نبوده و البته می‌دانست که نیست. شاید اگر محدوده شغلی ثابتی برایش پیش می‌آمد، اوضاع بهتر می‌شد.

صدای زنگ‌دار: «مسافرین محترمی که قصد سفر به شهر ساری را دارند، هم کنون…» مقابل شایدِ بعدی ایستاد.

در تمام طول راه خواب به چشم‌هایش نیآمد. ساعت از ۲ بامداد گذشته بود. داشت مراحل نصب مونیتور را در ذهنش مرور می‌کرد. بعد از دو سال کار وکسب تجربه، احتیاجی به مرور نداشت. این را خود خوب می‌دانست. اما به نظرش عاقلانه‌تر از خواندن یادگاری‌ها و امضا‌های کج و کوله سقفِ کوپه قطار یا فکرکردن درمورد رهاکردن کارش بود. این فکر سمج در این شرایط مالی برایش وحشتناک بود. گاه تصور می‌کرد که اگر شغلی خارج از تخصصش دست و پا کند، بیشتر از درآمد فعلی عایدش خواهد شد. روی چند گزینه هم فکر و تحقیق کرده بود. فروشندگی، بازاریابی، البته در حیطه تجهیزات پزشکی، یا حتی پیک موتوری. با صدای هشدار پیامک تلفنش از روی موتور پرید. نام همسرش بود. یک‌دفعه بلند شد و سرش محکم کوبیده شد به سقف. اما توجه نکرد. با کمال ناباوری به پیامک همسرش نگاه می‌کرد:

«رسیدی پیام بده»

چندین‌بار خواند و شعری به ذهنش رسید:

«رسیدی پیام بده! تمام شعرهای جهان که نباید قافیه داشته باشند.»

از احساساتی شدن خود خنده‌اش گرفت. دراز کشید و مچ دستش را گذاشت روی پلک‌هایش

 

ماهنامه معیشت، شماره ۲۱، تیر ۱۳۹۵

کتابهای منتشره

اصل بعیدبودن: چرا هم‌رخدادی‌ها و رویدادهای معجزه‌آسا و نادر همه‌روزه رخ می‌دهند

این کتابی‌ست درباره‌ی رویدادهای خارق‌العاده‌ی نامحتمل و ‏بعید؛ درباره‌ی این‌که چرا چیزهایی بسیار بعید رخ می‌دهند. و ناگفته نماند، درباره‌ی ‏این‌که چرا پشت سر هم رخ می‌دهند و رخ می‌دهند، و باز هم رخ می‌دهند. ‏ در نگاه نخست،...[]