بسم الله الرحمن الرحیم

دسته بندی : تربیت اقتصادی

۱۹ اسفند ۱۳۹۶

EstimationBias-02

نازنين زنگ آيفون را مي‌زند.

– بله؟

– مامان منم، اگه حاضرشدنِ آقاجون زياد طول مي‌كشه، به كيوان بگم بياد بالا؟

– داره لباس مي‌پوشه، الان مياد.

نازنين رو به كيوان كرده مي‌گويد:

– آقاجون ساق‌بند پشمي مي‌پوشه كه هيچ دوتا زير شلوارم از رو اون مي‌پوشه، از روي اونام يه شلوار پشمي…

– داره واسه رَزم آماده ميشه!

– آره… تو خودت آماده‌اي؟

– بيا ببين چي آوردم.

كيوان خم شده كيف دستي‌اش را از ماشين برداشته، درِ آن را باز مي‌كند و جلوي نازنين مي‌گيرد.

– اين چيه! اسپريه؟

– اسپري فلفله… يارو بخواد دست‌به‌يقه شه حالشو جا ميارم!

– كي با يه پيرمرد ۸۰ ساله دست به يقه ميشه!

– آقا جون پيرِه، من كه پير نيستم!

– تو كه هيچ‌وقت بالا نميري.

– خب يارو خودش نبود، چارتا دختر جَوون تو خونه داره، فكر كردم بالا نرم بهتره. حالا كه خودش اومده زنگ زده زرت‌وپرت اضافه كرده، منم ميرم بالا…

– تو بالا نري كارا بهتر حل ميشه!

– اگه خودِ يارو تا حالا بود من خودم دنبال كارو مي‌گرفتم و تا الان بيرونش كرده بودم، ديگه لازم نبود هر دفعه اين‌همه راه اين پيرمرد و تا اونجا با خودم بكشم ببرم…

– اين روزا آقا جون اعصابش بِهم ريخته‌ست، توي ماشين پُرحرفي ميكنه، حسابي كلافه‌ات ميكنه…

– مهم نيست. فقط حيف بيشتر حرفاشو تكرار ميكنه… مخصوصاً كه هربار تو خيابون ۱۸ام سرآسياب كه مي‌پيچيم اونجا شروع ميكنه به تعريف كردن داستان يكي از دوستاي قديميش، مثل اين‌كه يه نوار ضبط‌شده رو هربار داره پخش ميكنه…

– آقا رحيم و ميگي؟ بعدش جلوي اون پل هواييه، خونه دادشِ آقا رحيم و نشون ميده اونم وارد داستان ميشه…

– واسه توأم تعريف كرده!؟

– آقاجون سوزنش روي آقا رحيم گير كرده، هر وقت با هر كي از اون خيابون رد بشه اين داستان و تعريف ميكنه…الان كل راننده آژانساي انديشه داستان آقا رحيم و از حفظن…

– من از حرفاي پيرمردا خوشم مياد اما حكايت اين آقا رحيم ديگه خيلي تكراريه، حسابش از دستم رفته چند بار شنيدمش…

– ببين يه راه‌حلي برات دارم، از خيابون ۱۶ام برو بالا، اونجام تهش به خيابون ۱۸ام راه داره، كمي پيچ در پيچه، عوضش اين داستان آقا رحيم و نمي‌شنوي… يه بار يه آژانسيه اشتباهي ما رو از اونجا برد اون دفعه آقا جون داستان آقا رحيم و تعريف نكرد…

بيوك آقا در حالي كه با خودش حرف مي‌زند از در حياط خارج مي‌شود. كيوان جلو رفته با او دست مي‌دهد. او به محض ديدن كيوان لبخند پهني روي صورتش مي‌نشيند.

– چطوري رفيق؟

– خوبم آقاجون… ممنون.

– نازي بابا برو تو، هوا سرده، سرما مي…

– هوا سرد نيست آقا جون…

– ميگم هوا سرده، سرما ميخوري، برو تو

– باشه آقا جون

آنها با نازنين خداحافظي مي‌كنند و سوار ماشين مي‌شوند. در ابتداي راه كيوان تلاش مي‌كند خودش را از لحاظ ذهني مشغول نشان دهد تا شايد بيوك آقا هوس گپ زدن از سرش بيافتد. كيوان ماشين پليسي را از دور، كنار خيابان مي‌بيند، مي‌خواهد به بيوك آقا بگويد كه كمربندش را ببندد ولي منصرف مي‌شود. در اين لحظه مثل اين‌كه بيوك آقا چيزي حس كرده باشد به سمت كيوان برمي‌گردد.

– بله؟

– هيچي آقاجون… من چيزي نگفتم

– متوجه نشدم؟

– هيچي آقاجون. من چيزي نگفتم

– رفيق، همش باعث زحمت تو ميشم…

– نه آقاجون چه زحمتي!

– پسرم هر هفته من شرمنده‌ت ميشم… تو ديگه غريبه كه نيستي تو ديگه داماد اين خونواده شدي. خونه ويلايي دويست‌وپنجاه متري رو تو جنت‌آباد فروختم از تهران در اومدم، اومدم انديشه اين آپارتمان ۶۰ متري رو گرفتم. خونواده ناصر و من همگي چپيديم تو اين ۶۰ متر، با پول خونه چكاي ناصر و جمع كردم تا از زندان بياد بيرون تا بالا سر زن و بچه‌اش باشه… هنوز از زندان بيرون نيومده، چندتا طلبكار ديگه معلوم نيست از كجا سر و كلشون پيدا شد… مواظب اين ماشين باش، داره بد مياد… از اين طرفم هيچ‌كدوم از چك‌هايي كه دسته ناصر وصول نشده… بيچاره ناصر از ترس طلبكارا از اين شهر به اون شهر دربه‌در و فراري شده… تو اين سن و سال كه دخترش داره عروس ميشه. زنش روز نيست كه گريه نكنه داره مريض ميشه… نشستم با خودم فكر كردم آخه تا كي ميشه اين‌طوري سر كرد. از سر ناچاري ورداشتم آپارتمانِ انديشه هم فروختم، رفتم تو سرآسياب يه آپارتمان گرفتم. ميگم آپارتمان اما خودت ديدي، آپارتمان نيست كه خرابه‌ست… خواستم چك اين چندتا طلبكار رو هم جمع كنم… مامان نازنين در اومد گفت كه لااقل تا عروسي شما اينجا بشينيم كه آبروي اين بچه جلوي كس و كار، فاميل شوهرش حفظ بشه… براي من كه ديگه فرقي نميكنه، اون خونه جنت‌آباد و ۴۰ سال پيش خودم ساختم، ناصر و دخترا همشون تو اون خونه عروسي كردن، زنم تو اون خونه مُرد… حالا ديگه سرآسياب، انديشه ديگه چه فرقي ميكنه… مگه چندسال زنده‌ام؟… من الان هشتاد و رد كردم همين الانشم قاچاقي زنده‌ام…

– انشالله سلامت باشي آقاجون…

– اين مستأجر سرآسياب درست و حسابي اجاره نميده از طرفيم اجاره اين آپارتمان سنگينه نميشه بمونيم. حالا اجاره عقب افتاده رو بهانه كردم تا مستأجر سرآسياب و از خونه دربيارم تا خودمون بريم اونجا بشينيم، اما اين بي‌شرفم نه خونه رو خالي ميكنه نه درست و حسابي كرايه ميده… چار تا دختر جوون و زنش و انداخته جلو… تو اين برو بيا، اين همه كه مزاحم تو شدم همين قدرم خودم رفتم و اومدم… هنوزم خودمم نمي‌دونم تكليف‌مون با اين يارو چيه!

– آقاجون… تا حالا كجا بود يه‌دفعه‌اي سرو كلش پيدا شد؟!

-كجا ميره؟

– تا حالا كجا بوده!؟ زنش نميگه شوهرش كجا رفته بود؟

– چرا زنش ميگه رفته قشم واسه كار… بهش ميگم اگر سركار ميره، پس چرا اجاره نمي‌ديد؟! اين همه رفتيم و اومديم كلاً يه بارم خودشو نشون نداده، حالا كه ديده ما ول‌كن نيستيم، ديروز خودش زنگ زده گفته بيا تا تكليفتو روشن كنم، پدرسوخته طلبكارم شده…  مدير ساختمان دو ماه پيش منو ديده ميگه اين يارو ديگه كيه خونتو بهش اجاره دادي، ميگه يارو ديوونه است… معلوم نيست اهل چه قماشيه!

– خب آقاجون، قرارداد خونه رو نوشتني ديدي آدم ناحسابيه چرا خونه رو بهش اجاره دادي؟

– حسابه كي؟

– قرارداد، قرارداد و نوشتني، چرا با اين آدم قرارداد نوشتي؟

– نمي‌دونم… قرارداد و ناصر امضا كرده، من نبودم… نمي‌دونم اين ناصر چش شده، يه همچين آدمي رو از كجا گير آورده… حالام كه ميگيم خونه رو خالي كن ديروز زنگ زده گفته طرفه ما تو نيستي، پسرت بايد بياد تكليف ما رو روشن بكنه، معلوم نيست از كجا فهميده ناصر بدتر از خودش آواره شده كه اين‌طوري ميگه… مواظب اين دست‌انداز باش زير ماشين نگيره…

– مواظبم آقا…

– بعد از ۶۰ سال توليدمون چطور زمين خورد من كه هنوزم موندم. ۴۵ سال من كارم كفش بود. ناصر‌ام ۲۰ ساله كارو دستش گرفته، يه دفعه چي شد من هنوزم سر در نيوردم! از كل اون راسته ‌كفاشا فقط دوتاشون هنوز كار ميكنن… بقيه همه تعطيل كردن… بذار اين اتوبوسه رد بشه بعد دور بزن، اين ترمز مُرمُز تو كارش نيست…

– حواسم بهش هست

– حالا اينم ما رو گيرآورده خودشو انداخته رو سرِ ما… اِه خيابون بعدي بود… يه خيابون و زودتر پيچيدي!

– آقاجون اينم راه داره.

– رفيق خيابون و اشتباه رفتي، خيابون بعدي رو بايد مي‌رفتي!

– آقا اينم راه داره، فرقي نميكنه.

– فرق نميكنه! خيابون اون يكي بود… اتفاقاً من يه دوستي داشتم آقا رحيم، خونه‌اش تو اون خيابون بود. يه زماني خونه‌اش همين حدوداً تو خيابون پشتي بود… فكر كنم اين حدودا بود، شايدم كمي جلوتر… نمي‌دونم چرا از اين خيابون اومدي! ما رامون اون بود… حيف شد از اونجا نرفتيم مي‌خواستم خونه آقا رحيم و بهت نشون بدم…

– آقاجون، اون دفعه خونه شو بهم نشون دادي…

– خونه كي؟

– خونه آقا رحيم و اون‌دفعه نشونم دادي… تعريف كردي شما رو بُرد توي شهريار، باغ دادشش حسين آقا، بهتون كباب داد… بعد اينجاها هم تو اون خيابون كنار پل عابرپياده خونه حسين آقاست…

– پياده‌رو؟

– پل هوايي خونه حسين آقا، داداش آقا رحيم، نشونم دادي

– بله… پس نشونت دادم!‌ آدم ميخواد همش ناله نكنه، از روزاي خوبش هم يه چيزايي بگه هواش عوض بشه…

– آقاجون از خاطره‌هاي ديگتون كه با آقا رحيم داشتي بگو… آقا رحيم الان كجاست؟

– از آقا رحيم؟

– بله آقا رحيم. الان ازش خبر داري؟ كجاست؟

– بنده‌خدا آقا رحيم مُرد… بعد از انقلاب پسرش درس و ول كرد داوطلب رفت جبهه. آقا رحيم آدم دل نازكي بود از نگراني مريض شد و اعصابش ريخت بهم، افتاد تو خونه… يه بار سال ۶۳ بود فكر كنم پسرش زخمي شد آوردنش تهران، يه بيمارستاني بود توي شهرري، بيمارستان فيروزآبادي. اونجا رفتم ملاقاتش، تمام بدنش پُرِ تركش بود… هنوز خوب شده نشده دوباره بلند شد رفت جبهه. اگر اشتباه نكنم چار پنج بار ديگه هم زخمي شد. من هر بار مي‌رفتم بيمارستان به شوخي بهش مي‌گفتم چطوري زورمنده… بچه كه بود تو مغازه باباش اومده بود مي‌گفت هيشكي زورِ منو نداره… ماشالله بزرگم كه شد يلي شده بود يه هيكل چارشونه داشت اين‌طوري، اونم مثل باباش ورزشكار بود. آدم اگه ۴۰ تا پسرم داشت مي‌گفت كاش اينم ماله من باشه. بنده خدا هرجوريم كه زخمي و تيكه پاره مي‌شد به زورمنده گفتن من قاه قاه مي‌خنديد… اما آقا رحيم جنگ تموم نشده سكته كرد، مُرد. خدا بيامرزدش… يه دونه پسر بود دلش طاقت نمي‌آورد كه هي ببينه پسرش زخمي و تيكه پاره برمي‌گرده…

– خدا بيامورزدش… با آقا رحيم، توي راسه كفاشا همكار بودي؟

– با آقا رحيم؟

-بله با آقا رحيم…

– بله، كنار مغازه ما يه دهنه مغازه كوچيكم اون داشت. بنده خدا آدم با صفايي بود تو اون راسته كفاشا ما دوتا هميشه دم پر همديگه بوديم. يه روز ممد بُزي اومد، ممد بُزي براي ما چرم مي‌ورد، خيلي‌ام آدم خوش گذرون و عشقي بود. زن و بچه نداشت هرچي درمي‌آورد تواين كافه مافه‌ها با دوستاش خرج مي‌كرد. ممد هر بار براي ما جنس مي‌آورد گير مي‌داد كه باهم بريم سينما، مي‌دونست كه تو اون راسته ما دوتا، اهل كافه مافه نيستيم اما مي‌گفت من خوش دارم با شما بيرون برم تا ببينم شما چطوري خوشگذروني مي‌كنيد… من زياد بهش رو نمي‌دادم اما آقا رحيم كلاً باصفا بود، خودش اهل هيچ‌جور بند و بساطي نبود اما با همه سلام و خوش بش گرم داشت، بخاطر اين اخلاقش همه جذبش ميشدن. يكیشونم كه همين ممد بُزي بود. خلاصه يه روز ممد اومد گفت الا و بلا يه فيلم هندي اومده تو يه سينما كمي بالاتر از ميدون گمرك، مي‌گفت خيلي فيلم خوبيه، مي‌گفت راست كار ماس، بازيگراش سرسنگينن و داستانش خيلي خوبه… آقا رحيم دلش نيومد روشو زمين بندازه، منم بلند كرد سه‌تايي با هم رفتيم سينما. من و آقا رحيم اولش خجالت مي‌كشيديم اما چراغا كه خاموش شد و فيلم شروع شد كم‌كم خجالت يادمون رفت و جذب داستان فيلم شديم. هنوز سي- چهل دقيقه‌ا‌‌ي نگذشته بود كه منو آقا رحيم دسمالمون رو درآورديم و شروع كرديم به گريه…

– آقاجون، فيلم هنديه مگه صحنه‌هاي بزن و برقص نداشت؟

– رقص؟

– بله، رقص و آواز!

– چرا رقص و آوازم داشت. آخه يه خلبانه رفته بود هواپيماش سقوط كرده بود نامزدش مونده بود… بعد فهميديم خلبانه نمرده… زنده برگشت اومد… تازه فيلم داشت خوب مي‌شد كه اون يكي دوستش مُرد… خوب يادم نمونده مُرد يا كشتنش، فقط يادمه چراغا كه روشن شد، اومديم بيرون همه سرحال بودن مي‌گفتن چه فيلم خوبي بود الا منو آقا رحيم كه جفتمون چشمامون قرمز بود. بنده خدا ممد بزي گفت من ديگه پشت دستمو داغ مي‌كنم تا با شما جايي نرم… آقا رحيم تا چار پنج سال اين فيلمو واسه دوستامون تعريف مي‌كرد…

– ببخشيد آقاجون… آقا! آقا!…عذر ميخوام اين كوچه به خيابون ۱۸ام راه داره؟

– رد كردي برگرد برو سه چهار تا كوچه پايين‌تر كوچه نسترن و برو تو…

– كوچه نسترن!… ممنون.

– گفت كجا؟

– گفت كوچه نسترن راه داره

– كوچه مش كرم!

– نه آقاجون، كوچه نسترن

***

بيوك آقا زنگ مستأجر را مي‌زند.

– بله؟

– شفيعي هستم.

– بابا حاج آقا شفيعي…

مردي چاق با صورتي پُف كرده و آفتاب سوخته به سنگيني از پله‌ها پايين آمد، حين راه رفتن يكي از پاهايش را اندكي روي زمين مي‌كشيد، صداي فِس فِس نفس كشيدنش تا ده متري شنيده مي‌شد. كيوان با ديدن سر و شكل مستأجر حساب كار دستش مي‌آيد و براي احتياط خم مي‌شود داخل ماشين و از كيفش اسپري فلفل را برداشته داخل جيبش مي‌گذارد. مستأجر عرض كوچه را رد مي‌كند، در حالي‌كه از جيب پشتي‌اش پاكت سفيد پول را بيرون مي‌آورد، نزديك‌تر مي‌آيد. به محض اين‌كه به دو متري بيوك آقا مي‌رسد مي‌ايستد و با مكث نگاهش مي‌كند. بيوك آقا هم به او نگاه مي‌كند. بعد آنها جلو آمده همديگر را بغل مي‌كنند. چند دقيقه‌اي اين وضعيت ادامه پيدا مي‌كند درحالي‌كه آنها همچنان روي شانه هم مي‌زنند رو كرده به صورت هم نگاه مي‌كنند، چند قطره اشك از روي گونه بيوك آقا پايين ‌مي‌لغزد. آنها همچنان در سكوت همديگر را نگاه مي‌كنند.

– سلام عمو بيوك…

– سلام پسرم

– بريم بالا…

– بله؟

– بريم بالا…

– نه پسرم، الان بالا نميام، يه روز ديگه ميام… اين‌طوري نميخوام بيام بالا…

– اين‌جوري خيلي بد ميشه…

– پسرم ازت بي‌خبر بودم. شرمنده‌ت شدم. من ميرم يه روز ديگه زنگ مي‌زنم بعد ميام خونت…

– رفيق، ماشين و روشن كن بريم

– عمو بيوك جسارتاً اين پاكت و من…

– پسرم تو رو خدا منو بيشتر از اين شرمنده نكن… بذار پیشت باشه، من امروز فردا ميام ديدنت…

– عمو ديگه بهم زورمنده نگفتيا!

– بله پسرم؟

– هيچي، هيچي عموجان… خداحافظ

 

 

ماهنامه معیشت، شماره ۱۷و۱۸، اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

نازنين زنگ آيفون را مي‌زند. - بله؟ - مامان منم، اگه حاضرشدنِ آقاجون زياد طول مي‌كشه، به كيوان بگم بياد بالا؟ - داره لباس مي‌پوشه، الان مياد. نازنين رو به كيوان كرده مي‌گويد: - آقاجون ساق‌بند پشمي مي‌پوشه كه هيچ دوتا زير شلوارم از رو اون مي‌پوشه، از روي اونام يه شلوار پشمي... - داره واسه رَزم آماده ميشه! - آره... تو خودت آماده‌اي؟ - بيا ببين چي ...

نازنين زنگ آيفون را مي‌زند.

– بله؟

– مامان منم، اگه حاضرشدنِ آقاجون زياد طول مي‌كشه، به كيوان بگم بياد بالا؟

– داره لباس مي‌پوشه، الان مياد.

نازنين رو به كيوان كرده مي‌گويد:

– آقاجون ساق‌بند پشمي مي‌پوشه كه هيچ دوتا زير شلوارم از رو اون مي‌پوشه، از روي اونام يه شلوار پشمي…

– داره واسه رَزم آماده ميشه!

– آره… تو خودت آماده‌اي؟

– بيا ببين چي آوردم.

كيوان خم شده كيف دستي‌اش را از ماشين برداشته، درِ آن را باز مي‌كند و جلوي نازنين مي‌گيرد.

– اين چيه! اسپريه؟

– اسپري فلفله… يارو بخواد دست‌به‌يقه شه حالشو جا ميارم!

– كي با يه پيرمرد ۸۰ ساله دست به يقه ميشه!

– آقا جون پيرِه، من كه پير نيستم!

– تو كه هيچ‌وقت بالا نميري.

– خب يارو خودش نبود، چارتا دختر جَوون تو خونه داره، فكر كردم بالا نرم بهتره. حالا كه خودش اومده زنگ زده زرت‌وپرت اضافه كرده، منم ميرم بالا…

– تو بالا نري كارا بهتر حل ميشه!

– اگه خودِ يارو تا حالا بود من خودم دنبال كارو مي‌گرفتم و تا الان بيرونش كرده بودم، ديگه لازم نبود هر دفعه اين‌همه راه اين پيرمرد و تا اونجا با خودم بكشم ببرم…

– اين روزا آقا جون اعصابش بِهم ريخته‌ست، توي ماشين پُرحرفي ميكنه، حسابي كلافه‌ات ميكنه…

– مهم نيست. فقط حيف بيشتر حرفاشو تكرار ميكنه… مخصوصاً كه هربار تو خيابون ۱۸ام سرآسياب كه مي‌پيچيم اونجا شروع ميكنه به تعريف كردن داستان يكي از دوستاي قديميش، مثل اين‌كه يه نوار ضبط‌شده رو هربار داره پخش ميكنه…

– آقا رحيم و ميگي؟ بعدش جلوي اون پل هواييه، خونه دادشِ آقا رحيم و نشون ميده اونم وارد داستان ميشه…

– واسه توأم تعريف كرده!؟

– آقاجون سوزنش روي آقا رحيم گير كرده، هر وقت با هر كي از اون خيابون رد بشه اين داستان و تعريف ميكنه…الان كل راننده آژانساي انديشه داستان آقا رحيم و از حفظن…

– من از حرفاي پيرمردا خوشم مياد اما حكايت اين آقا رحيم ديگه خيلي تكراريه، حسابش از دستم رفته چند بار شنيدمش…

– ببين يه راه‌حلي برات دارم، از خيابون ۱۶ام برو بالا، اونجام تهش به خيابون ۱۸ام راه داره، كمي پيچ در پيچه، عوضش اين داستان آقا رحيم و نمي‌شنوي… يه بار يه آژانسيه اشتباهي ما رو از اونجا برد اون دفعه آقا جون داستان آقا رحيم و تعريف نكرد…

بيوك آقا در حالي كه با خودش حرف مي‌زند از در حياط خارج مي‌شود. كيوان جلو رفته با او دست مي‌دهد. او به محض ديدن كيوان لبخند پهني روي صورتش مي‌نشيند.

– چطوري رفيق؟

– خوبم آقاجون… ممنون.

– نازي بابا برو تو، هوا سرده، سرما مي…

– هوا سرد نيست آقا جون…

– ميگم هوا سرده، سرما ميخوري، برو تو

– باشه آقا جون

آنها با نازنين خداحافظي مي‌كنند و سوار ماشين مي‌شوند. در ابتداي راه كيوان تلاش مي‌كند خودش را از لحاظ ذهني مشغول نشان دهد تا شايد بيوك آقا هوس گپ زدن از سرش بيافتد. كيوان ماشين پليسي را از دور، كنار خيابان مي‌بيند، مي‌خواهد به بيوك آقا بگويد كه كمربندش را ببندد ولي منصرف مي‌شود. در اين لحظه مثل اين‌كه بيوك آقا چيزي حس كرده باشد به سمت كيوان برمي‌گردد.

– بله؟

– هيچي آقاجون… من چيزي نگفتم

– متوجه نشدم؟

– هيچي آقاجون. من چيزي نگفتم

– رفيق، همش باعث زحمت تو ميشم…

– نه آقاجون چه زحمتي!

– پسرم هر هفته من شرمنده‌ت ميشم… تو ديگه غريبه كه نيستي تو ديگه داماد اين خونواده شدي. خونه ويلايي دويست‌وپنجاه متري رو تو جنت‌آباد فروختم از تهران در اومدم، اومدم انديشه اين آپارتمان ۶۰ متري رو گرفتم. خونواده ناصر و من همگي چپيديم تو اين ۶۰ متر، با پول خونه چكاي ناصر و جمع كردم تا از زندان بياد بيرون تا بالا سر زن و بچه‌اش باشه… هنوز از زندان بيرون نيومده، چندتا طلبكار ديگه معلوم نيست از كجا سر و كلشون پيدا شد… مواظب اين ماشين باش، داره بد مياد… از اين طرفم هيچ‌كدوم از چك‌هايي كه دسته ناصر وصول نشده… بيچاره ناصر از ترس طلبكارا از اين شهر به اون شهر دربه‌در و فراري شده… تو اين سن و سال كه دخترش داره عروس ميشه. زنش روز نيست كه گريه نكنه داره مريض ميشه… نشستم با خودم فكر كردم آخه تا كي ميشه اين‌طوري سر كرد. از سر ناچاري ورداشتم آپارتمانِ انديشه هم فروختم، رفتم تو سرآسياب يه آپارتمان گرفتم. ميگم آپارتمان اما خودت ديدي، آپارتمان نيست كه خرابه‌ست… خواستم چك اين چندتا طلبكار رو هم جمع كنم… مامان نازنين در اومد گفت كه لااقل تا عروسي شما اينجا بشينيم كه آبروي اين بچه جلوي كس و كار، فاميل شوهرش حفظ بشه… براي من كه ديگه فرقي نميكنه، اون خونه جنت‌آباد و ۴۰ سال پيش خودم ساختم، ناصر و دخترا همشون تو اون خونه عروسي كردن، زنم تو اون خونه مُرد… حالا ديگه سرآسياب، انديشه ديگه چه فرقي ميكنه… مگه چندسال زنده‌ام؟… من الان هشتاد و رد كردم همين الانشم قاچاقي زنده‌ام…

– انشالله سلامت باشي آقاجون…

– اين مستأجر سرآسياب درست و حسابي اجاره نميده از طرفيم اجاره اين آپارتمان سنگينه نميشه بمونيم. حالا اجاره عقب افتاده رو بهانه كردم تا مستأجر سرآسياب و از خونه دربيارم تا خودمون بريم اونجا بشينيم، اما اين بي‌شرفم نه خونه رو خالي ميكنه نه درست و حسابي كرايه ميده… چار تا دختر جوون و زنش و انداخته جلو… تو اين برو بيا، اين همه كه مزاحم تو شدم همين قدرم خودم رفتم و اومدم… هنوزم خودمم نمي‌دونم تكليف‌مون با اين يارو چيه!

– آقاجون… تا حالا كجا بود يه‌دفعه‌اي سرو كلش پيدا شد؟!

-كجا ميره؟

– تا حالا كجا بوده!؟ زنش نميگه شوهرش كجا رفته بود؟

– چرا زنش ميگه رفته قشم واسه كار… بهش ميگم اگر سركار ميره، پس چرا اجاره نمي‌ديد؟! اين همه رفتيم و اومديم كلاً يه بارم خودشو نشون نداده، حالا كه ديده ما ول‌كن نيستيم، ديروز خودش زنگ زده گفته بيا تا تكليفتو روشن كنم، پدرسوخته طلبكارم شده…  مدير ساختمان دو ماه پيش منو ديده ميگه اين يارو ديگه كيه خونتو بهش اجاره دادي، ميگه يارو ديوونه است… معلوم نيست اهل چه قماشيه!

– خب آقاجون، قرارداد خونه رو نوشتني ديدي آدم ناحسابيه چرا خونه رو بهش اجاره دادي؟

– حسابه كي؟

– قرارداد، قرارداد و نوشتني، چرا با اين آدم قرارداد نوشتي؟

– نمي‌دونم… قرارداد و ناصر امضا كرده، من نبودم… نمي‌دونم اين ناصر چش شده، يه همچين آدمي رو از كجا گير آورده… حالام كه ميگيم خونه رو خالي كن ديروز زنگ زده گفته طرفه ما تو نيستي، پسرت بايد بياد تكليف ما رو روشن بكنه، معلوم نيست از كجا فهميده ناصر بدتر از خودش آواره شده كه اين‌طوري ميگه… مواظب اين دست‌انداز باش زير ماشين نگيره…

– مواظبم آقا…

– بعد از ۶۰ سال توليدمون چطور زمين خورد من كه هنوزم موندم. ۴۵ سال من كارم كفش بود. ناصر‌ام ۲۰ ساله كارو دستش گرفته، يه دفعه چي شد من هنوزم سر در نيوردم! از كل اون راسته ‌كفاشا فقط دوتاشون هنوز كار ميكنن… بقيه همه تعطيل كردن… بذار اين اتوبوسه رد بشه بعد دور بزن، اين ترمز مُرمُز تو كارش نيست…

– حواسم بهش هست

– حالا اينم ما رو گيرآورده خودشو انداخته رو سرِ ما… اِه خيابون بعدي بود… يه خيابون و زودتر پيچيدي!

– آقاجون اينم راه داره.

– رفيق خيابون و اشتباه رفتي، خيابون بعدي رو بايد مي‌رفتي!

– آقا اينم راه داره، فرقي نميكنه.

– فرق نميكنه! خيابون اون يكي بود… اتفاقاً من يه دوستي داشتم آقا رحيم، خونه‌اش تو اون خيابون بود. يه زماني خونه‌اش همين حدوداً تو خيابون پشتي بود… فكر كنم اين حدودا بود، شايدم كمي جلوتر… نمي‌دونم چرا از اين خيابون اومدي! ما رامون اون بود… حيف شد از اونجا نرفتيم مي‌خواستم خونه آقا رحيم و بهت نشون بدم…

– آقاجون، اون دفعه خونه شو بهم نشون دادي…

– خونه كي؟

– خونه آقا رحيم و اون‌دفعه نشونم دادي… تعريف كردي شما رو بُرد توي شهريار، باغ دادشش حسين آقا، بهتون كباب داد… بعد اينجاها هم تو اون خيابون كنار پل عابرپياده خونه حسين آقاست…

– پياده‌رو؟

– پل هوايي خونه حسين آقا، داداش آقا رحيم، نشونم دادي

– بله… پس نشونت دادم!‌ آدم ميخواد همش ناله نكنه، از روزاي خوبش هم يه چيزايي بگه هواش عوض بشه…

– آقاجون از خاطره‌هاي ديگتون كه با آقا رحيم داشتي بگو… آقا رحيم الان كجاست؟

– از آقا رحيم؟

– بله آقا رحيم. الان ازش خبر داري؟ كجاست؟

– بنده‌خدا آقا رحيم مُرد… بعد از انقلاب پسرش درس و ول كرد داوطلب رفت جبهه. آقا رحيم آدم دل نازكي بود از نگراني مريض شد و اعصابش ريخت بهم، افتاد تو خونه… يه بار سال ۶۳ بود فكر كنم پسرش زخمي شد آوردنش تهران، يه بيمارستاني بود توي شهرري، بيمارستان فيروزآبادي. اونجا رفتم ملاقاتش، تمام بدنش پُرِ تركش بود… هنوز خوب شده نشده دوباره بلند شد رفت جبهه. اگر اشتباه نكنم چار پنج بار ديگه هم زخمي شد. من هر بار مي‌رفتم بيمارستان به شوخي بهش مي‌گفتم چطوري زورمنده… بچه كه بود تو مغازه باباش اومده بود مي‌گفت هيشكي زورِ منو نداره… ماشالله بزرگم كه شد يلي شده بود يه هيكل چارشونه داشت اين‌طوري، اونم مثل باباش ورزشكار بود. آدم اگه ۴۰ تا پسرم داشت مي‌گفت كاش اينم ماله من باشه. بنده خدا هرجوريم كه زخمي و تيكه پاره مي‌شد به زورمنده گفتن من قاه قاه مي‌خنديد… اما آقا رحيم جنگ تموم نشده سكته كرد، مُرد. خدا بيامرزدش… يه دونه پسر بود دلش طاقت نمي‌آورد كه هي ببينه پسرش زخمي و تيكه پاره برمي‌گرده…

– خدا بيامورزدش… با آقا رحيم، توي راسه كفاشا همكار بودي؟

– با آقا رحيم؟

-بله با آقا رحيم…

– بله، كنار مغازه ما يه دهنه مغازه كوچيكم اون داشت. بنده خدا آدم با صفايي بود تو اون راسته كفاشا ما دوتا هميشه دم پر همديگه بوديم. يه روز ممد بُزي اومد، ممد بُزي براي ما چرم مي‌ورد، خيلي‌ام آدم خوش گذرون و عشقي بود. زن و بچه نداشت هرچي درمي‌آورد تواين كافه مافه‌ها با دوستاش خرج مي‌كرد. ممد هر بار براي ما جنس مي‌آورد گير مي‌داد كه باهم بريم سينما، مي‌دونست كه تو اون راسته ما دوتا، اهل كافه مافه نيستيم اما مي‌گفت من خوش دارم با شما بيرون برم تا ببينم شما چطوري خوشگذروني مي‌كنيد… من زياد بهش رو نمي‌دادم اما آقا رحيم كلاً باصفا بود، خودش اهل هيچ‌جور بند و بساطي نبود اما با همه سلام و خوش بش گرم داشت، بخاطر اين اخلاقش همه جذبش ميشدن. يكیشونم كه همين ممد بُزي بود. خلاصه يه روز ممد اومد گفت الا و بلا يه فيلم هندي اومده تو يه سينما كمي بالاتر از ميدون گمرك، مي‌گفت خيلي فيلم خوبيه، مي‌گفت راست كار ماس، بازيگراش سرسنگينن و داستانش خيلي خوبه… آقا رحيم دلش نيومد روشو زمين بندازه، منم بلند كرد سه‌تايي با هم رفتيم سينما. من و آقا رحيم اولش خجالت مي‌كشيديم اما چراغا كه خاموش شد و فيلم شروع شد كم‌كم خجالت يادمون رفت و جذب داستان فيلم شديم. هنوز سي- چهل دقيقه‌ا‌‌ي نگذشته بود كه منو آقا رحيم دسمالمون رو درآورديم و شروع كرديم به گريه…

– آقاجون، فيلم هنديه مگه صحنه‌هاي بزن و برقص نداشت؟

– رقص؟

– بله، رقص و آواز!

– چرا رقص و آوازم داشت. آخه يه خلبانه رفته بود هواپيماش سقوط كرده بود نامزدش مونده بود… بعد فهميديم خلبانه نمرده… زنده برگشت اومد… تازه فيلم داشت خوب مي‌شد كه اون يكي دوستش مُرد… خوب يادم نمونده مُرد يا كشتنش، فقط يادمه چراغا كه روشن شد، اومديم بيرون همه سرحال بودن مي‌گفتن چه فيلم خوبي بود الا منو آقا رحيم كه جفتمون چشمامون قرمز بود. بنده خدا ممد بزي گفت من ديگه پشت دستمو داغ مي‌كنم تا با شما جايي نرم… آقا رحيم تا چار پنج سال اين فيلمو واسه دوستامون تعريف مي‌كرد…

– ببخشيد آقاجون… آقا! آقا!…عذر ميخوام اين كوچه به خيابون ۱۸ام راه داره؟

– رد كردي برگرد برو سه چهار تا كوچه پايين‌تر كوچه نسترن و برو تو…

– كوچه نسترن!… ممنون.

– گفت كجا؟

– گفت كوچه نسترن راه داره

– كوچه مش كرم!

– نه آقاجون، كوچه نسترن

***

بيوك آقا زنگ مستأجر را مي‌زند.

– بله؟

– شفيعي هستم.

– بابا حاج آقا شفيعي…

مردي چاق با صورتي پُف كرده و آفتاب سوخته به سنگيني از پله‌ها پايين آمد، حين راه رفتن يكي از پاهايش را اندكي روي زمين مي‌كشيد، صداي فِس فِس نفس كشيدنش تا ده متري شنيده مي‌شد. كيوان با ديدن سر و شكل مستأجر حساب كار دستش مي‌آيد و براي احتياط خم مي‌شود داخل ماشين و از كيفش اسپري فلفل را برداشته داخل جيبش مي‌گذارد. مستأجر عرض كوچه را رد مي‌كند، در حالي‌كه از جيب پشتي‌اش پاكت سفيد پول را بيرون مي‌آورد، نزديك‌تر مي‌آيد. به محض اين‌كه به دو متري بيوك آقا مي‌رسد مي‌ايستد و با مكث نگاهش مي‌كند. بيوك آقا هم به او نگاه مي‌كند. بعد آنها جلو آمده همديگر را بغل مي‌كنند. چند دقيقه‌اي اين وضعيت ادامه پيدا مي‌كند درحالي‌كه آنها همچنان روي شانه هم مي‌زنند رو كرده به صورت هم نگاه مي‌كنند، چند قطره اشك از روي گونه بيوك آقا پايين ‌مي‌لغزد. آنها همچنان در سكوت همديگر را نگاه مي‌كنند.

– سلام عمو بيوك…

– سلام پسرم

– بريم بالا…

– بله؟

– بريم بالا…

– نه پسرم، الان بالا نميام، يه روز ديگه ميام… اين‌طوري نميخوام بيام بالا…

– اين‌جوري خيلي بد ميشه…

– پسرم ازت بي‌خبر بودم. شرمنده‌ت شدم. من ميرم يه روز ديگه زنگ مي‌زنم بعد ميام خونت…

– رفيق، ماشين و روشن كن بريم

– عمو بيوك جسارتاً اين پاكت و من…

– پسرم تو رو خدا منو بيشتر از اين شرمنده نكن… بذار پیشت باشه، من امروز فردا ميام ديدنت…

– عمو ديگه بهم زورمنده نگفتيا!

– بله پسرم؟

– هيچي، هيچي عموجان… خداحافظ

 

 

ماهنامه معیشت، شماره ۱۷و۱۸، اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

کتابهای منتشره

اصل بعیدبودن: چرا هم‌رخدادی‌ها و رویدادهای معجزه‌آسا و نادر همه‌روزه رخ می‌دهند

این کتابی‌ست درباره‌ی رویدادهای خارق‌العاده‌ی نامحتمل و ‏بعید؛ درباره‌ی این‌که چرا چیزهایی بسیار بعید رخ می‌دهند. و ناگفته نماند، درباره‌ی ‏این‌که چرا پشت سر هم رخ می‌دهند و رخ می‌دهند، و باز هم رخ می‌دهند. ‏ در نگاه نخست،...[]